Последние посты

ادبستان شعر پارسی
18 сент., 12:55
⬛️چند بیت از مثنوی معنوی بخوانیم:علت ابلیس اَنَا خیری[: من بهترم] بُدهست وین مرض، در نفسِ هر مخلوق هستگرچه خود را بس شکسته بیند او آبِ صافی دان و سرگین زیر جوچون بشوراند ترا در امتحان آب، سرگینرنگ گردد در زماندر تگِ[:عمق] جو هست سرگین ای فتیٰ گرچه جو صافی نماید مر تراهست پیر راهدانِ پُرفِطن[:زیرک] جویهای نفس و تن را جویکَنجوی، خود را کی تواند پاک کرد؟ نافع از علمِ خدا شد علمِ مرد
ادبستان شعر پارسی
18 сент., 12:16изменён
اکنون، عُلما را به طَیلَسان[: ردا] و آستینِ فراخ شناسند. کاشکی بر این اختصار کردندی- که انگشتریِ زرّین دارند و لباس حرام و مراکبِ محظور[: ممنوع، حرام]، و آن گه گویند عزّ اسلام میکنیم!؟...اکنون، اگر کسی دعوی علم کند، در نوشته و خواندۀ او نگاه نکنند و نطق او بینند. هر که فصیحزبانتر بُوَد به هذیاناتِ مُحدَث[:ابداعی]، او را عالمتر نهند. اکنون، دینی دیگر است در روزگار ما. فاسقان «کمالالدّین»، «عمادالدّین»، «تاجالدّین»، «ظهیرالدّین» و «جمالالدّین» باشند. پس دین شیاطین است. و چون دین دینِ شیاطین باشد، علما قومی باشند که راهِ شیاطین دارند.در روزگار گذشته، خلفای اسلام علمای دین را طلب کردندی و ایشان میگریختند. اکنون، از بهر صد دینار ادرار[: مقرّری] و پنجاه دینار حرام، شب و روز با پادشاهانِ فاسق نشینند، ده بار به سلام ایشان روند و هر ده بار باشد که مست و جُنُب خُفته باشند. پس اگر یک بار بار یابند، از شادی بیم بُوَد که هلاک شوند. و اگر تمکین یابند که بوسهای بر دستِ فاسقی دهند، آن را
ادبستان شعر پارسی
16 сент., 12:08
⬛️دنیای صد رنگ...غزلی از نجمه زارع:فریب خوردۀ صد رنگی، فریب خوردۀ دنیایم همیشه گم شدهای دارم، در ازدحام غزلهایمنمیتپد دلِ احساسم، نفس نمیکشم از عشقی شبیه قایقکی بیجان، به روی ساحل دریایمبه باد داده دل خود را، به باد هرزۀ هرجایی چه میشود دلِ امروزم، چه میشود دلِ فردایم؟چهار فصل پر از نیرنگ، نسیم، آب، زمین، آتش، کسی نیامد از آن سوها، سری نزد به تمنّایمبه نبض ثانیه میمیرم، ز خویش فاصله میگیرم ز پشت پنجرهها خود را، هنوز غرق تماشایمز گریههای که میگریم؟! به خندههای که میخندم؟!
ادبستان شعر پارسی
15 сент., 20:19
هر کس که در عالم آمد چیزی همراهِ او شد، بعضی را هوا همراه شد و بعضی را عشق همراه.[ شمس، مقالات تبریزی ]#نثر_پارسی #نثر_عرفانیصفحۀ اینستاگرام
ادبستان شعر پارسی
15 сент., 11:35
⬛️هنوز میشود از شب گذشت و روشن شدغزلی از حسین منزوی بخوانیم:خیام ظلمتیان را فضای نور کنی به ذهن ظلمت اگر لحظهای خطور کنینشستهام به عزای چراغ مردۀ خود بیا که سوک مرا ای ستاره سور کنیبرای من همه آن لحظه است آن لحظۀ قدر که چون شهاب، در آن آفاق شب عبور کنیهنوز میشود از شب گذشت و روشن شد اگر تو ــ طالع موعود من! ــ ظهور کنیتراکم همۀ ابرهایهای زاینده! بیا که یادی از این شورهزار دور کنیکبوتر افق آرزو! خوشا گذری
ادبستان شعر پارسی
14 сент., 09:42
...روح مرا به روح تو نزدیک میکند حتّی اگر صدای تو از دور بگذردامّا امید من به سلام تو آمده است شاید که دور این گره کور، بگذردتا باز کی ستارۀ دنبالهدار تو از بیخ گوش این شب دیجور بگذردجز لاشهای به جای نمیماند از کلام چون سطر سطرش از دم ساطور بگذرد[ حسین منزوی، غزلها ]#حسین_منزویصفحۀ اینستاگرام
ادبستان شعر پارسی
10 сент., 11:19
⬛️انسان عبارت از اندیشه است...انسان عبارت از اندیشه است، باقی استخوان و ریشه است. کلام همچون آفتاب است. همۀ آدمیان گرم و زنده از او اند. و دایماً آفتاب هست و موجود است و حاضر است و همه از او دایماً گرمند. الّا آفتاب در نظر نمیآید و نمیدانند که از او زندهاند و گرمند. امّا چون به واسطۀ لفظی و عبارتی — خواهی شُکر، خواهی شکایت، خواهی خیر، خواهی شرّ — گفته آید، آفتاب در نظر آید. همچون که آفتابِ فلکی که دایماً تابان است، امّا در نظر نمیآید مگر شعاعش، تا بر دیواری نتابد. همچنان که تا واسطۀ حرف و صوت نباشد، شعاعِ آفتابِ سخن پیدا نشود — اگر چه دایماً هست. زیرا که آفتاب لطیف است و هُوَ اللّطیف. کثافتی میباید تا به واسطۀ آن کثافت، در نظر آید و ظاهر شود.[ مولانا، فیه ما فیه ]#نثر_پارسی #نثر_عرفانیصفحۀ اینستاگرام
ادبستان شعر پارسی
10 сент., 11:05изменён
⬛️حکایت:شخصی بود در کرمان او را «علی عسس» میگفتند، زن و مرد از شرّ وی به فغان بودند، و پیر و جوان از ظلم وی به جان، هر عورتی که در کویی بگذشتی خمر بر وی ریختی، و در عقب وی گزافگویان برانگیختی، روز عیدی بود که عورتی در جامع تورانشاهی از دست وی فریاد برآورد، بر موافقت وی از هر طرف نفیر برآمد، حکّام از غلبۀ عوام ترسیدند، به قتلش اشارت فرمودند، مردم به تبرک اعضای وی از هم در ربودند.[ روضۀ خُلد، مجد خوافی، باب سیزدهم، در بیان ظلم و فساد آن ]#نثر_پارسی #نثر_عرفانی صفحۀ اینستاگرام
ادبستان شعر پارسی
10 сент., 10:45изменён
ما خرقۀ رسم از سر انداختهایم سر را بَدَل خرقه درانداختهایمهر چیز که سدّ راه ما خواهد بود ـ گر خود همه جان است ـ برانداختهایم[ عطار نیشابوری، رباعیات، باب چهل و چهارم، در قلندریات و خمریات ]#عطار صفحۀ اینستاگرام
ادبستان شعر پارسی
5 сент., 11:31
تیغِ حلم از تیغِ آهن تیزتر بل ز صد لشکر ظفرانگیزتر[ مولانا، مثنوی ]#مولاناصفحۀ اینستاگرام
ادبستان شعر پارسی
30 авг., 14:40
◾️اندوه همه جهان...جانا! دل من، خویش به دریا انداخت خود را به بلا بر سرِ غوغا انداخت اندوه همه جهان به تنهایی خورد پس، شادی-اگر هست- به فردا انداخت[ عطار نیشابوری، رباعیات، باب شانزدهم، در عزلت و اندوه و صبر گزیدن]#عطار صفحۀ اینستاگرام
ادبستان شعر پارسی
23 авг., 08:45
گل هرزهخند و بلبل بیدرد هرزهنال چون دل شود شکفته درین گلْستان مرا؟#صائبصفحۀ اینستاگرام
ادبستان شعر پارسی
20 авг., 08:56
⬛️بعد از تو...ای هفت سالگی ای لحظۀ شگفت عزیمت بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفتبعد از تو پنجره که رابطهای بود سخت زنده و روشن میان ما و پرنده میان ما و نسیم شکست شکست شکست... بعد از تو آن عروسک خاکی که هیچ چیز نمیگفت، هیچ چیز به جز آب، آب، آب در آب غرق شد.بعد از تو ما صدای زنجرهها را کشتیم و به صدای زنگ، که از روی حرفهای الفبا بر میخاست و به صدای سوت کارخانههای اسلحهسازی دل بستیم.
ادبستان شعر پارسی
19 авг., 07:13
نه سر و برگ غریبی، نه سرانجام وطن به چه طاقت بنشینم، به چه پا برخیزم؟[ صائب تبریزی ]#صائبصفحۀ اینستاگرام
ادبستان شعر پارسی
16 авг., 18:03
سرشکم، دود آهم، شعلهام، داغ دلم بیدل چو شمع از حاصل هستی، سراپایم همین دارد[ بیدل دهلوی ] #بیدلصفحۀ اینستاگرام
ادبستان شعر پارسی
14 авг., 15:05изменён
⬛️ غزلی از حسین منزوی:ما میتوانستیم زیباتر بمانیم ما میتوانستیم عاشقتر بخوانیمما میتوانستیم بیشک... روزی... امّا امروز هم آیا دوباره میتوانیم؟ای عشق! ای رگکردهپستان میش مادر! دور از تو ما، این برّگان بیشبانیمما نیمههای ناقص عشقیم و تا هست از نیمههای خویش دورافتادگانیمبا هفتخوان این توبهتویی نیست، شاید ما گمشده در وادی هفتادخوانیمچون دشنهای در سینۀ دشمن بکاریم؟ مایی که با هرکس به جز خود مهربانیم
ادبستان شعر پارسی
11 авг., 09:18изменён
⬛️حکایت:معروف است که در عهد عبدالله طاهر که در عدل یگانه بود، و خراسان او داشت، جماعتی عسسان در نیشابور، ده دزد را گرفته بودند و به زندان برده و پیش ملِک عرضه داشته، در شب یکی ازیشان بگریخت از عتاب ملک ترسیدند به جای وی غریبی بیگناهی را بگرفتند و در زندان کرد، بیچاره از گوشۀ زندان، محرابِ نیاز ساخت و حاجت خود به بینیاز عرض کرد و میگفت:شعر ای کز نیاز و حاجت و چاره مُنزّهی بشنو نیاز و حاجت و بیچارگی من مظلوم و بیگناهم و آواره از وطن رحمت کن و ببخش بر آورگی منعبداللّه آن شب سه بار به خواب دید که تخت او را نگونسار کردند، هم در شب وزراء را جمع کرد و حال بگفت، گفتند: این خواب اَضغاث احلام[ خوابهای پریشان] است. گفت: نه که از حال مظلومی اعلام است. تفحص زندانیان کردند، و آن غریب را حاضر آورد، عبدالله از حال وی پرسید بیگناه بود، گفت: مرا بحل کن[: ببخش] گفت: کردم گفت: هزار دینار بستان. گفت: به کسب حلال از تو مستغنیام. گفت: از من حاجتی خواه، گفت: چرا حاجت از ملکی نخواهم که از برای من
ادبستان شعر پارسی
10 авг., 15:25
⬛️...رنجهایی است که قابل علاج نیست؛ مشغول شدن طبیب بدان جهل باشد. و رنجهایی است که قابل علاج است؛ ضایع گذاشتن آن بیرحمی باشد.یکی در زمینی چیزی میکارد، او را گویند چرا در آن زمینها که پهلوی خانۀ توست نکاشتی؟ زیرا شوره بود، لایق نبود.[ شمس تبریزی، مقالات ]#نثر_پارسی #نثر_عرفانیصفحۀ اینستاگرام
ادبستان شعر پارسی
9 авг., 19:04
⬛️چون تاریکی دراز آید، بعد از آن روشنی دراز آید...آری ره دور است، اما چون میروی از غایت خوشی دوری راه نمینماید. گِرد بر گِرد باغ بهشت خارستان است. اما از بوی بهشت که پیشباز میآید، و خبر معشوقان به عاشقان میآرد، آن خارستان خوش میشود. و گِرد بر گِرد خارستانِ دوزخ همه ره گل و ریحان است. اما بوی دوزخ پیش میآید، آن رهِ خوش ناخوش مینماید. اگر تفسیر خوشی این راه بگوییم برنتابد.[ شمس تبریزی، مقالات ]#نثر_پارسی #نثر_عرفانیصفحۀ اینستاگرام
ادبستان شعر پارسی
6 авг., 07:20изменён
⬛️درآ در این دریا...از عهد خردگی[: کودکی] این داعی[: دعاگو] را، واقعهای عجیب افتاده بود. کسی از حال داعی واقف نی. پدر من از من واقف نی؛ میگفت تو اولاً دیوانه نیستی، نمیدانم چه روش داری، تربیتِ ریاضت هم نیست، و فلان نیست... گفتم یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که خایهٔ بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بطبچگان برون آورد. بطبچگان کلانتَرَک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب لبِ جو میرود؛ امکانِ درآمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا میبینم که مرکب من شده است، و وطن و حال من این است. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا...[ شمس تبریزی، مقالات ]#نثر_پارسی #نثر_عرفانیصفحۀ اینستاگرام
