Последние посты

رمانکده
18 июн., 11:01
میشه مگه انقد همه به نظر نیان ؟!
رمانکده
3 янв., 21:09
#part46#آرامشزندگیمچیزی نگفت که به طور ناگهانی زیر پام خالی شد و من پرت شدم پایین.با جیغ بلندی از خواب پریدم که در به طور سریع باز شد و چراغ روشن دست روی چشمم گذاشتم و با صدای خش دارم حرف زدم_ خاموشش کن لطفاً.بعد از چند ثانیه که نور رفت دستم رو از روی چشمام برداشتم زل زدم به پدربزرگ که با نفس نفس زل زده بهم.با خجالت گفتم_ ببخشید که ببدارتون کردمسری به طرفین تکون داد و اومد سمتم نشست روی تخت اروم گفت_ خواب میدیدی؟؟
رمانکده
1 янв., 19:30изменён
داستان تو در قلب من پایان ندارد.❤️@romankadeh1
رمانکده
1 янв., 18:58изменён
#part45#آرامشزندگیمسری تکون دادم و رفتم سمت تختم با خستگی روش افتادم تو این چند وقت خیلی خسته شده بودم به خاطر دانشگاه برای همین میخواستیم با بچها بریم استراحت.خمیازه ای کشیدم که در اتاقم زده شد بدون اینکه از جام بلند شم بلند گفتم_ بله؟؟با شنیدن صدای کوکب خانوم اجازه ورود دادم اومد داخل و حرف زد_ خانوم آقا گفتن برای شب آماده بشید میریم مهمونی.ابرویی بالا انداختم و صحبت کردم_ نگفت چه مهمونی؟؟سری به طرفین تکون داد و حرف زد
رمانکده
3 дек. 2025 г., 08:19
با عشقت گوش بده❤️ @romankadeh1
رمانکده
16 окт. 2025 г., 17:31
من میخوام به جای تموم شبایی که کسی بهت شب بخیر نگفته، شباتو بخیر کنم. میخوام به اندازهی تموم دوستت دارمایی که نشنیدی، دوستت داشته باشم. میخوام به اندازهی همهی اون لحظههایی که تنها بودی و دوست داشتی یکی کنارت باشه، پیشت باشم. میخوام به اندازهی هر ثانیهای که دلت میخواسته یکی بغلت کنه، تو بغلم باشی. میخوام به اندازهی همهی گریههات، بخندونمت، به اندازهی همهی دلتنگیات خوشحالت کنم. می خوام به اندازه تموم روزای بدت برات خاطره خوب بسازم. می خوام همه ی تنهاییاتو جبران کنم، می خوام زندگیتو قشنگ کنم. ببین. من انقدر دوستت دارم، که هرچی دارم مال تو، همهی خندهها مال تو، همه چیزای خوب مال تو، همه قشنگیا، همه بهترینا مال تو؛ از بین همهی دوست داشتنی های توی این دنیا فقط یه تو واسه من.
رمانکده
14 окт. 2025 г., 03:58изменён
کاش عشقم برمیگشتی پیشم مال هم بشیم
رمانکده
10 сент. 2025 г., 07:20

رمانکده
21 июл. 2025 г., 19:11
#part44#آرامشزندگیمپدربزرگ با دستش اجازه داد که سریع در رفت. ابرویی بالا انداختم و بعد از چند ثانیه روبه پدربزرگ گفتم_ میخوام با دوستام برم سفر.اروم حرف زد_ چقدر وقت؟؟شونه ای بالا انداختم و صحبت کردم_ یک هفته اینا درست معلوم نیست.سری تکون داد و گفت_ همه دخترن یا قاطی؟؟
رمانکده
21 июл. 2025 г., 19:11
#part43#آرامشزندگیمابرویی بالا انداختم و با تعجب گفتم_ واقعا؟؟سری تکون داد که صحبت کردم_ خیلی خب حالا چیزی شده که اومدی؟؟کمی مکث کرد و حرف زد_ اوممم اقا گفتن که بیام ازتون بپرسم برای چی این چند روز انقدر داخل خودتونید و بیحوصله اید.با این حرفش پوزخندی زدم و گفتم_ مهمه براش؟؟
رمانکده
15 июл. 2025 г., 08:01
#part42#آرامشزندگیمبا این حرفش کمی فکر کردم و بلاخره یادم اومد اره راست میگفت روزهای دوشنبه دوتا کلاس مشترک داشتیم. ارزو کنجکاو گفت_ میگم از سیامک چخبر؟؟ابرویی بالا انداختم و گفتم_ اونم من باید خبر داشتم باشم؟؟با غیض صحبت کرد_ یه جوری وانمود نکن که ازش خبر نداری خودم میدونم باهاش میحرفی.متعجب حرف زدم_ هکم کردی که اینو میدونی؟؟
رمانکده
15 июл. 2025 г., 08:01
#part41#آرامشزندگیمارزو شونه ای بالا انداخت و حرف زد_ دیگه خبری نیست باید بقیه خبرا پیش شما باشه.ابرویی بالا انداختم و گفتم_ پیش من؟؟ چرا من.خنده ای کرد و صحبت کرد_ خودتو نزن به اون راه درباره ی پدربزرگت حرف میزنم.با فهمیدن موضوع ابروهام کمی رفت توی هم که ارمین ابرویی بالا انداخت و گفت_ انگار این قضیه خوب پیش نمیره.
رمانکده
16 июн. 2025 г., 11:03
خَراب آنکَس که آبادَت نَخواهد ...
رمانکده
10 июн. 2025 г., 19:49изменён
من مودی نبودم که! ❤️@romankadeh1
رمانکده
9 июн. 2025 г., 19:16
#part40#آرامشزندگیمسری تکون دادم و گفتم_ بشینید چرا وایستادین.سریع نشستن و همین که اومدن شروع کنن به حرف زدن سفارشات منو اوردن. تشکری کردم و گفتم_ شما که چیزی نمیخواستید؟؟ارمین از جاش بلند شد و گفت_ خودم میرم سفارش بدم.باشه ای گفتم که از جاش بلند شد. نفس عمیقی کشیدم و همینطور که قهوه ام رو میخوردم روبه ارزو حرف زدم_ خب تعریف کن.
رمانکده
9 июн. 2025 г., 19:16
#part39#آرامشزندگیمباز چرخیدم که حرف زد_ یا میگی کجا یا باهات برخورد میکنم.پوزخندی زدم و گفتم_ ترسیدم مثلا برای اینکه حوصله بحث باهات رو ندارم دارم میرم دانشگاه بای.بعد از حرفم سریع از در زدم بیرون و سوار ماشین شدم با سرعت روندم سمت دانشگاه و همزمان به ارزو زنگ زدم. با خوشحالی جواب داد_ بله عشقممم.ابرویی بالا انداختم و با خنده حرف زدم_ چیه شادی؟
رمانکده
5 июн. 2025 г., 21:00
🌷🌷🌷من میخوام همونی باشم که جوونیت کنارم پیر میشه من میخوام خودم به چشم ببینم تارهای سفید شقیقت رو من میخوام لمس کنم موهای جو گندمیت رو من میخوام خودم بگیرم دستای لرزونت از کهولت سن رو من میخوام کنارت باشم بمونم پیر بشم بمیرم :)🖤🌱♥️@romankadeh1
رمانکده
5 июн. 2025 г., 21:00
🌷🌷🌷من💜 تنها کاری که میخوام انجام بدم اینه که زندگی رو صرف دوست داشتن و شاد کردن تو بکنم... من دلم میخواد تو همیشه شاد باشی اون چشمای قشنگت همیشه خوشحال باشن غمو غصه نباشه تو دلت... آخه تو خندههات هم قافیه با تپشهای قلبمه آخه تو همه ی چیزی هستی که من همیشه بهش نیاز دارم... از وقتی با تو آشنا شدم دیگه هیچکس ارزش فکر کردن نداره... تو شدی همه ی فکرو ذکرم تو با ارزشترین آدم زندگیِ من شدی من تورو با ذره ذره ی تنم با هر وجب از وجودم با هر نفسی که میکشم تا ابد دوستت خواهم داشت 💜💜
رمانکده
5 июн. 2025 г., 20:59
#part38#آرامشزندگیمپوزخندی زد و گفت_ اونوقت چرا؟؟درحالی که سعی میکردم اروم باشم گفتم_ بخاطر اینکه اتاقم یه جای شخصیه و من تا اجازه ندم حق ندارن وارد اتاقم بشن و چیزی رو دست بزنن.چیزی بهم نگفت که چرخیدم و اومدم برم که حرف زد_ خواستی بری بیرون چادری که روی مبل هست رو میپوشی و میری از این به بعد پوششت رو درست میکنی چون من ابرو دارم دوست ندارم با پوشش نادرستت ابروم بره.با تعجب چرخیدم و گفتم_ پوشش من خیلی هم درسته و شرمنده که نمیتونم به حرفتون گوش بدم و اون چادر رو که مثل گونی هست بپوشم.
رمانکده
5 июн. 2025 г., 20:58
#part37#آرامشزندگیمکمی فکر کردم و با فهمیدن اینکه دانشگاه رو میگه تایپ کردم.( آره میام چطور؟؟ )یه استیکر خوشحال برام فرستاد و نوشت( مشتاق دیدنتم خب. )خنده ای کردم و تایپ کردم( عه چه جالب یکی منتظرمه فکر نمیکردم کسی یادش باشه منو )استیکر چشم غره فرستاد و گفت( میشه زنگ بزنم حرف بزنیم؟؟ )
