gram news
رادیو ایرانمهر channel avatar

رادیو ایرانمهر

@hafezkk

رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی @alirezairanmehr نشانی ادمین

ProjectsFAMusic

3,390subscribers

Open the Channel

Latest posts

  • رادیو ایرانمهر

    19 Sept, 06:59

    سلام دوستان امروز آخرین زمان ثبت‌نام کارگاه لذت ساختار است.🪐
  • رادیو ایرانمهر

    17 Sept, 12:39edited

    بی‌قصه بر سر زندگی چه می‌آمد؟ ○ رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی ‌ @hafezkk
  • رادیو ایرانمهر

    12 Sept, 11:14edited

    رازی درون هر داستان هست.برای شرکت در لذت ساختار پیام دهید ○ رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی ‌ @hafezkk
  • رادیو ایرانمهر

    11 Sept, 09:00edited

    نوشتن و صدای قطار و بیدار شدن از خواب زندگی. ○ رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی ‌ @hafezkk
  • رادیو ایرانمهر

    11 Sept, 08:39

    ۱۴ ساله بودم که رمان بلندی‌های بادگیر را از کتابخانه شهرداری که چسبیده به مدرسه‌مان بود به امانت گرفتم. پولی که برای اشتراک کتابخانه دادم را به سختی جمع کرده بودم. جنگ زده بودیم و پدرم با هفت سر عائله در شهری غریب به سختی روزگار سپری می‌کرد. تمام چیزهایی که سال‌ها با امید و تلاش ساخته بود با یک بمب دود شد و به هوا رفت. او با تمام غم‌هایی که از چشمانش می‌بارید،خستگی و پا درد و کمر درد، شب‌های سرد زمستان کنار علاءالدین ما را می‌نشاند کنار خودش و برایمان جوامع الحکایات می‌خواند. آخر او سال ۴۲ دیپلم گرفته بود چیزی که من وقتی لیسانس ادبیات فارسی را گرفتم هم، توان برابری با او را نداشتم. از آن شب‌های تاریک وقتی به دنیای روشن داستان‌ها می‌رفتم و برای دقایقی فراموش می‌کردم روزهای تاریک جنگ زدگی را، به دنیای ادبیات علاقه‌مند شدم و خواندن بلندی‌های بادگیر هم مهر تاییدی بر این علاقه شد. دیگر لحظه شماری می‌کردم تا شب فرا برسد و چشم‌هایم را ببندم و دریچه خیال را باز کنم. از آن موقع فقط نوشتم تا خودم
  • رادیو ایرانمهر

    11 Sept, 08:39

    قبلا که گوشه‌ی اتاقم می‌نشستم و می‌خواستم چیزی بنویسم، قلمم زیر سایه‌ی تصویرها و کوه کلماتی که در ذهنم بود، آن‌قدر تقلا می‌کرد و در تاریکی دور خودش می‌چرخید که از پا می‌افتاد. کتاب هم که می‌خواستم بخوانم، تا بازش می‌کردم، چهار دیوار سفید و بی‌پنجره دورم بالا می‌رفت و من خیلی زود همان گوشه خوابم می‌برد. اما حالا می‌توانم شخصیت‌ها را از هر طرف ببینم؛ باورها، توجیه‌ها، ترجیح‌ها و درونشان را. می‌توانم ردِ ذهن نویسنده را دنبال کنم. برایم پشت هر جمله، دری باز می‌شود و پشت هر در، معنایی تازه است. انگار روی کُره‌ای قدم می‌زنم که می‌توانم هر طرفش که خواستم بروم، راه خودم را پیدا کنم و هر بار با جهانی تازه روبه‌رو شوم؛ جهانی که کشف کردنش مرا غرق در لذت و اشتیاق می‌کند. حالا می‌توانم به کلمه‌ها شکل بدهم، کنار هم بنشانمشان و از آنچه در ذهنم می‌گذرد، تصویری از دنیای خودم خلق کنم. میدانم راه زیادی در پیش دارم.... دیر وقت است. از گوشه پنجره نگاه می‌اندازم. آن بیرون، هوا تاریک است؛ اما من غرق در دنیایی
  • رادیو ایرانمهر

    11 Sept, 08:39

    دوره‌‌ی راهنمایی که بودم یک دوست خیلی صمیمی داشتم و دو دفتر دویست برگی 'فرنو'. توی دفتر جلد قرمز شعرهایی را می‌نوشتم که اینجا و آنجا خوانده بودم و دوست‌شان داشتم و در دفتر جلد سبز خاطرات و احساسات عاشقانه‌ام را یادداشت می‌کردم؛ دیدارهای عاشقانه‌ای که جایی شکل نمی‌گرفت جز در جمع‌های خانوادگی و محدوه‌ی نسبت‌های فامیلی و فراتر از آن در ذهن من. هر دو دفتر برایم بسیار باارزش بودند و کاملا شخصی و خصوصی.دفتر قرمز را که چند صفحه‌ی سفید بیشتر از آن نمانده، سالها همراه خود از این خانه به آن خانه و از این کمد به آن کمد کشانده‌ام اما از دفتر سبزم که احتمالا در گذر عمر چندان هم سبز نمانده، بی‌خبرم. یادم نیست دقیقا کی آن را به میترا سپردم تا برایم نگه‌اش دارد. گفتم شاید روزی نویسنده شدم و نوشته‌هایش به‌دردم خورد. چند سال پیش ازش پرسیدم دفترم را هنوز دارد و او با خنده گفت باید از مهتاب( دخترش) پرسید چون چند باری دیده با علاقه مشغول خواندن‌ آن است و بعد اضافه کرد اطمینان دارد در چند اسباب‌کشی با
  • رادیو ایرانمهر

    11 Sept, 08:38

    من تمام عمرم فکر می‌کردم نویسندگی یک «ژن» است؛ میراثی که فقط آدم‌های خاص دارند و من از آن بی‌بهره‌ام. در دهاتی زندگی می‌کردم که تنها پنجره‌ام به دنیای کلمات، تکه‌های پاره‌پاره‌ی روزنامه‌هایی بود که مغازه‌دار سرکوچه، کالاهایی را در آن می‌پیچاد. هر چه از آن خطوطِ گسسته می‌خواندم، بیشتر باور می‌کردم که من فقط تماشاگر هستم، نه نویسنده.روزگاری رسید که طوفانِ ورشکستگی، تمام داشته‌هایم را با خود برد. آن روزها، دنیا برایم به اندازه یک اتاق تاریک شده بود و هر چه فریاد می‌زدم، صدایم در سکوتِ خانه گم می‌شد. سنگین‌ترین روزهای زندگی‌ام بود؛ روزهایی که حتی نفس کشیدن هم برایم سخت شده بود و لبه‌ی پرتگاهِ خودکشی، تنها راهِ خروج به نظر می‌رسید. در آن تاریکی مطلق، تنها رمان‌های ایرانی و خارجی بودند که دستم را گرفتند. آن‌ها برای من فقط کتاب نبودند؛ اکسیژنی بودند که مرا زنده نگه داشتند و به من آموختند که در هر ویرانه‌ای، بذری از امید نهفته است.در سن شصت سالگی، وقتی تصمیم گرفتم بنویسم، صدای تمسخر از
  • رادیو ایرانمهر

    11 Sept, 08:38

    معمولاً اسم آدم‌ها در ذهنم نمی‌ماند؛ اما این روزها چیزی، یا شاید حسی، درباره‌ی هم‌دوره‌ای‌های کارگاهم در من شکل گرفته که دلم می‌گوید: این نام‌ها را به خاطر بسپار.شاید روزی برسد که در مراسم رونمایی کتاب یکی از همین دوستان بایستم و با لبخند بگویم:«یادت هست؟ ما در دوره‌ی لذت ساختار استاد ایرانمهر، هم‌کلاسی بودیم.»کسی در درونم می‌گوید سال‌ها بعد، به آشنایی با بسیاری از همین آدم‌ها، که نویسندگان برجسته‌ی ایران شده‌اند، افتخار خواهم کرد و شکرگزار اقبالی خواهم بود که آشنایی با استاد و شرکت در کلاس‌هایش نصیبم کرد.می‌دانم آموزه‌هایی که امروز در یک کلاس ساده و میان چند هم‌کلاسی تجربه می‌کنیم، بخشی از مسیری بزرگ‌تر است؛ مسیری که ما هنوز در ابتدای آن ایستاده‌ایم.این روزها دیگر کتاب‌ها برایم مجموعه‌ای از کلمات نیستند که راهی برای فرار از واقعیت‌های تلخ زندگی باشند.داستان‌ها زنجیره‌ای از معنا هستند؛ راهی برای دیدن زندگی، فهمیدن آن و تازه نگه داشتنش در شکلی ماندگار.و چه شگفت‌انگیز است که
  • رادیو ایرانمهر

    11 Sept, 08:37

    خواندن داستان‌های کلاسیک غیر ایرانی حوصله‌ای می‌خواست که من به لطف خدا نداشتم و راستش خیلی هم دلم نمی‌خواست داشته باشم. در پایان شورانگیز هر داستان -شورانگیز البته از نظر خارجکی فن‌ها- می‌رسیدم به یک درک اختصاصی: خب که چه؟ نویسنده این همه بافتن آسمان به ریسمان را می‌توانست توی نصف صفحه جمع کند. انگار قدیم‌ها بحران کاغذ و نگرانی برای درخت‌ها معنا نداشته. حیف از کاغذ. ولی وقتی پای صحبت اهل فن -نه فقط خارجکی فن- بنشینی می‌فهمی نویسنده آنقدرها هم بیکار نبوده که چهل صفحه بنویسد فقط برای اینکه مامانش قربان بچه هنرمندش برود و توی مراسم خواستگاری بگوید: "عزیز دل مامان نویسنده تشریف دارد." برای هدفی می‌نویسد و پشت هر کلمه و حرکت -از پرواز گنجشک‌ها تا لولیدن شپش توی کله شخصیت- سرنخی گذاشته. حالا داستان و رمان خارجی جذاب شده‌اند. چهل صفحه که هیچ، چهل هزار صفحه را هم می‌توانم با عشق بخوانم، اگر ظرف‌های نشسته بگذارند. ○ تجربه خانم طاهر از هنرجویان خوب کارگاه لذت ساختار
  • رادیو ایرانمهر

    11 Sept, 08:37

    تو سن دبیرستان عاشق نوشتن بودم. معلمی که حرفش اثر زیادی بر من داشت گفت « داستان نوشتن یعنی مزخرفات ذهنی خودت رو ، بخورد دیگران بدی! تا کی می‌خوای زباله های ذهن دیگران رو بخونی؟ بچسب به درس و مشقت و آینده خودت رو بساز». با این حرفش دیگه نویسندگی رو جدی نگرفتم. نمیخواستم زباله به ذهن دیگران بریزم و فقط گاهی برای دل خودم مینوشتم و پاره می کردم و دور میریختم. تا اینکه بعد از سالها، باز به فارسی چیزهایی نوشتم و عشق به نوشتن به این زبان دوباره در من جوشیدن گرفت. دیدم این میل قدیمی در درونم خاموش که نشده هیچ، شدیدتر هم شده! خیلی دنبال کلاسی برای یادگیری گشتم. تا اینکه بعد از کمی نا امیدی ، بصورت اتفاقی با کارگاه جناب ایرانمهر آشنا شدم و درست در اولین دوره ای که با ایشان داشتم، ته مانده آن دیدگاه منفی که ناخواسته در ذهن من کاشته شده بود، برای همیشه از وجود من شسته شد و رفت. کلام ایشان من رو از یک چارچوب ذهنی نادرست قدیمی نجات داد. همین لذت یادگیری و داستان خوانی دوباره ای که ایشان در من با شیوه
  • رادیو ایرانمهر

    11 Sept, 08:37

    من خیلی اون تعاملی که موقع آموزش برقرار می‌کنید و اجازه تبادل نظر می‌دید رو می‌پسندم. اینکه وقت می‌ذارید، با حوصله، کامل و دقیق به سوال‌ها جواب می‌دید، خیلی برام ارزشمنده. اما مهم‌ترین نکته تو شیوه‌ی آموزش شما اینه که هر کس رو به سمتی هل می‌دید که بتونه هویت هنری خودش رو داشته باشه. از همون روز اول فهمیدم قراره آموزش نویسندگی ببینم و نه آموزش تبدیل شدن به نسخه‌ی کپی شده بقیه نویسنده‌ها. این دوره اسمش لذت ساختار بود اما فکر می‌کنم در کنارش کلی چیزهای دیگه هم یاد گرفتم. اینکه تو آموزش دادن انقدر بخشنده و دست و دل‌بازید بسیار با ارزشه. من عمیقا حس کردم چیزهای مهمی یاد گرفتم و البته این حس رو هم داشتم که چیزهای مهم دیگه‌ای برای یاد گرفتن باقی مونده. ممنون ازتون و اگر عمری باقی باشه دور جدید رو هم شرکت خواهم کرد. ○ نگاه میلاد عزیز از هنرجویان موفق کارگاه لذت ساختار
  • رادیو ایرانمهر

    11 Sept, 08:37

    نوشتن در حقیقت منو با خودم روبرو کرد. آینه روحم که مدت‌ها بود شکسته و به هزار بخش تقسیم شده بود و در لابه لای روزهای گذشته به هر سو پرت شده بود و خاک می.خورد و شاید زیر پاهای بی اعتنای اطرافیان، خرد و ریزتر می شد رو کمک کرد، بهم متصل کنم. اون خاطرات گنگ و مبهم، اون ترس های عمیق و اون تنهایی به شدت بی معنی ام رو بهم شناسوند. سعی کردم تکه ها رو به هم بچسبونم، تکه های بی سروده‌ی که سخت می شد بعد از گذر سال ها در کنار هم قرارشون داد. این کاوش سخت، باعث تنهایی و انزوا و دوباره نوشتن و دوباره دیدن و دوباره شنیدنم شد. این دفعه می تونم از درون خاطرات تلخ و شیرین گذشته یک ماکت بسازم و اون تکه هایی رو که ساختم رو بهش بچسبونم و بخوام اون رو با تمام ترس ها و دودلی ها و تردیدها و تنهایی هام به معرض نمایش بگذارم و این شوق نوشتن که مدت ها بود در درونم خاموش شده بود رو از دوباره شعله ور کنم. ○ نگاه خانم زهرا از هنرجویان خوب کارگاه لذت ساختار.
  • رادیو ایرانمهر

    7 Sept, 13:02

    یکی از چیزهایی که در داستان‌نویسی برایم جذاب‌تر شده، این است که آدم‌ها را نمی‌شود به‌سادگی دسته‌بندی کرد. این‌که کسی عقیده‌ای داشته باشد، لزوماً تعیین نمی‌کند در مواجهه با یک اتفاق چه احساسی خواهد داشت. آدم‌ها آن‌قدر مرتب و قابل پیش‌بینی نیستند. ممکن است کسی
  • رادیو ایرانمهر

    7 Sept, 12:59

    forwarded from @riraschannel

    یکی از چیزهایی که در داستان‌نویسی برایم جذاب‌تر شده، این است که آدم‌ها را نمی‌شود به‌سادگی دسته‌بندی کرد. این‌که کسی عقیده‌ای داشته باشد، لزوماً تعیین نمی‌کند در مواجهه با یک اتفاق چه احساسی خواهد داشت. آدم‌ها آن‌قدر مرتب و قابل پیش‌بینی نیستند. ممکن است کسی عمیقاً به کشورش باور داشته باشد و در عین حال از کشتن یک انسان رنج بکشد. ممکن است کسی از کاری که کرده دفاع کند، اما شب‌ها نتواند تصویر آن لحظه را از ذهنش بیرون کند. ممکن است هنوز به عقیده‌ی قبلی‌اش باور داشته باشد، اما دیگر نتواند مثل قبل به آن نگاه کند.شخصیت داستانی، وقتی زنده می‌شود که میان باورها، اعمال، احساسات و انتخاب‌هایش تنشی وجود داشته باشد؛ وقتی خودش هم گاهی از چیزی که درونش می‌گذرد غافلگیر شود.راسکولنیکوف در «جنایت و مکافات» آدم بی‌گناهی نیست. کاری که کرده هولناک است. اما داستایوفسکی به جای اینکه او را صرفاً «یک قاتل» معرفی کند، ما را وارد ذهن او می‌کند؛ جایی که می‌توانیم تناقض‌ها، توجیه‌ها، ترس‌ها و فروپاشی‌اش را
    Telegramرادیو ایرانمهررادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی @alirezairanmehr نشانی ادمین
  • رادیو ایرانمهر

    6 Sept, 09:23edited

    بر لب بحر فنابرکه‌ای در نزدیکی سنندج که می‌توان وزن و شکل زمان را در کنارش احساس کرد.برشی از رمان «حافظ خوانی خصوصی » نشر چشمه ♡ رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی ‌ @hafezkk
  • رادیو ایرانمهر

    5 Sept, 08:29edited

    در این جنگل بخواب ♡ رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی ‌ @hafezkk
    Image from a post by رادیو ایرانمهرImage from a post by رادیو ایرانمهر
  • رادیو ایرانمهر

    30 Aug, 12:35edited

    دورهمی کنار چشمهدور هم جمع می‌شویم تا از سفر خود در جهان کتاب‌ها بگوییم و بشنویم.سه‌شنبه، ده شهریور ساعت شش عصر در چشمه‌ی کارگر چشم به راه شما هستیم ♡ رادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی ‌ @hafezkk
    Image from a post by رادیو ایرانمهرImage from a post by رادیو ایرانمهر
  • رادیو ایرانمهر

    29 Aug, 19:42edited

    دنبالم بیا، باید چیزی را نشانت دهم.اینجا پیدایش خواهید کردرادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی ‌ @hafezkk
  • رادیو ایرانمهر

    27 Aug, 09:46edited

    ما بیش از آینه، با کلمات است که به خود نگاه می‌کنیم.در این کارگاه، لذت خلق دوباره‌ی جهانی را تجربه می‌کنیم که با کلمه ساخته می‌شود.موضوعات این دوره:▪︎ چگونه از امکانات و قدرت راوی در نوشته‌ی خود استفاده کنیم؟ ▪︎ چگونه بهترین شیوه‌ی روایت خویش را پیدا کنیم؟ ▪︎ قصه‌ی ما چگونه در خیال مخاطب خلق می‌شود؟ همراه با مجموعه‌ای از تمرین‌های به هم پیوسته که قفل ذهنی ما را در نوشتن می‌شکند.هر دوره‌ی کارگاه هشت جلسه است که روزهای یکشنبه ساعت هفت عصر به صورت آنلاین در گوگل میت برگزار می‌شود و در طول هفته کار بر روی تمرین‌ها و بررسی آثار هنرجویان به صورت آفلاین ادامه دارد. همچنین هنرجویان در طول دوره به آرشیو تمام فایل‌های صوتی و درسگفتارهای دوره‌های قبل دسترسی خواهند داشت.برای آگاهی بیشتر و ثبت نام به این نشان در «تلگرام» یا «بله» پیامی بفرستید:@alirezairanmehrرادیو ایرانمهر صدای داستان و زندگی@hafezkk
    Image from a post by رادیو ایرانمهرImage from a post by رادیو ایرانمهر