gram news
داستان های نازخاتون channel avatar

داستان های نازخاتون

@nazkhatoonstory

از رمان‌های عاشقانه و تخیلی گرفته تا داستان‌های معمایی و فانتزی، هر نوع داستانی که بخواهید را پیدا خواهید کرد. کتاب‌های دیجیتال و رمان‌های الکترونیکی در اینجا در دسترس شماست تا بتوانید به راحتی آن‌ها

ProjectsFABooks

2,356subscribers

Open the Channel

Latest posts

  • داستان های نازخاتون

    22 Sept, 19:45

    عشق_اول قسمت_پنجاهموکلین فرید بودم فرید وارد اتاق شد وگفت:خانوم سعیدی من اخر هفته نمیتونم بیام شما هم بهتره مرخصی بگیرید. نگاهی به فرید کردم وگفتم:اتفاقی افتاده استاد؟فرید لبخندی زد وگفت:نه چه اتفاقی.فقط میخوام اخر هفته را خوش بگذرونم. لبخند ملیحی زدم وگفتم:خوش بگذره. فرید نزدیک تر شد وگفت:مژگان؛ تو چرا از زندگی وشوهرت چیزی نمیگی؟رابطتت با شوهرت چطوره؟از زندگیت راضی هستی؟ از سوال فرید جا خوردم با لکنت گفتم: -چ...چ... چطور؟چرااین س سوال را میپرسید؟ فرید گفت:آخه دقت کردم که در موردش چیزی نمیگی. اصلا دوست نداری در مورد زندگی شخصیت با من صحبت کنی.راستی! حلقه ات کجاست؟ نگاهی به انگشتم کردم اصلا فکر اینجاش را نکرده بودم. مجبور بودم برای اینکه فرید را از ازدواج ناموفقم مطلع نکنم دروغ بگم.برای همین گفتم:حلقه برای دستم تنگ شده دادم درستش کنن. فرید خنده ای کرد وگفت:باشه.. از سوال های پشت سر همش بدم میومد.خودم را سرگرم کردم.تا از دست سوال های بی موردش راحت بشم.اون روز سعی کردم از سوال های بی
  • داستان های نازخاتون

    22 Sept, 19:45

    عشق_اول قسمت_چهل ونهنگاهی به استاد کردم کمی سکوت کردم دلم نمیخواست، از ماجرای زندگیم با خبر بشه برای همین گفتم:چشم حتما. تو مسیر به استاد فکر میکردم به برخورد چند ماه پیشم به اینکه چقدر به شایان افتخار میکردم و از زندگی با شایان مطمئن بودم ولی زمانه میخواست که چهره واقعی شایان شناخته بشه. به خونه که رسیدم مامان گفت:چه خبرا. بلاخره کار پیدا کردی لبخندی زدم و گفتم:بله پیدا کردم توی یک دفتر وکالت فردا صبح روز اول کاریم هست، وای که چقدر خوشحالم. مامان نگاهی بهم کرد وگفت:یه چیزی باید بهت بگم مژگان با تعجب گفتم:اتفاقی افتاده؟ مامان گفت:چند وقتیه که مهرداد همش تو اتاقشه نمیدونم چه اتفاقی افتاده که این پسرو گوشه گیر کرده میتونی باهاش صحبت کنی ببینی مشکلش چیه؟ نفسی کشیدم و گفتم:باشه حتما. بالا رفتم و وارد اتاق مهرداد شدم مهرداد مثل عادت همیشگی گوشی به دست بود ومشغول تایپ، که با دیدن من گوشی را قایم کرد وگفت:به به چه عجب، خواهر گلم بعد از مدتها، یه سری به ما زدن. بدون مقدمه چینی گفتم:مامان
  • داستان های نازخاتون

    22 Sept, 19:45

    عشق_اول قسمت_چهل وهشتطوری که تلخی اون هیچوقت از خاطرم نمیره.از بیمارستان که مرخص شدم به خانه مادرم رفتم. من تبدیل شده بودم به یک جنازه ای که فقط نفس می کشید. سهم من از زندگی فقط غم واندوه بود روزهای سخت زندگی پشت سر هم می گذشت. طوری که تنها پناهگاه من اتاق تنهایی من بود.تمام طول روز روی تخت افتاده بودم و با هیچ کس حرف نمیزدم نه حوصله کسی را داشتم و نه از اتاقم بیرون میومدم.تو این مدت قامت پدرم خمیده شد صورت مادرم پر از چروک و خودم که زخم خورده عشق ناکام شایان بودم. زندگی ما به تلخی میگذشت، پاییز تمام شد. شب یلدا هم سپری شد.بلاخره زمستان با لباس سفید از راه رسید. یک روز که تصمیم گرفتم انزوا و گوشه گیریم رو ترک کنم دوست داشتم به خاطر پدرم زندگی را از نو شروع کنم پایین رفتم. بابا با دیدن من تعجب کرد وخوشحال به طرف من اومد وگفت:سلام بیا مژگان، بشین پیش ما امروز صبحانه ات را بخور روی صندلی نشستم مامان هم با خوشحالی برام چای ریخت بابا گفت:خیلی خوشحال شدم که بلاخره از اون اتاقت دل کندی الان
  • داستان های نازخاتون

    22 Sept, 19:44

    عشق_اول قسمت_چهل وهفتدلیل اینکه گفتم بیایی چیزی نیست جز...جز حرفم را قورت دادم سرم را پایین انداختم احساس کردم شایان با دقت بیشتر به من نگاه میکنه شایان سرش رو جلو آورد و پرسید:چی شده مژگان؟ وقتی اسمم را صدا کرد قلبم شروع به تپیدن کرد احساس کردم جان گرفتم نفسمو تو سینه حبس کردم:من باردارم... شایان به لکنت افتاد وگفت:چ...چی...ب...ب بارداری؟ سرم رو به علامت تایید پایین آوردم وگفتم:این بچه از توست.باید خودت بگی چکارش کنی. شایان متعجب زده به من نگاه میکرد. رنگش پریده بود چند ثانیه حرفی نزد ولی بعد گفت:من باورم نمیشه که تو باداری؟ لبخند تلخی زدم وگفتم:اونقدر بیکار نیستم که تو را بکشونم اینجا که دروغ تحویلت بدم، من باردارم. اونم از تو، پدر این بچه تویی. چه تصمیمی در موردش داری؟ شایان سرش را بالا گرفت کمی فکر کرد و گفت:اگه حرفی که میزنی راست باشه، برو سقطش کن. با عصبانیت گفتم:خیلی بی انصافی شایان. این بچه جان داره هیچ معلوم هست چی میگی؟ شایان با تهدید گفت: خیلی خب، اگه خیلی دوستش داری نگه ش
  • داستان های نازخاتون

    22 Sept, 19:44

    عشق_اول قسمت_چهل وششعمه با تعجب گفت:چه کاری؟اتفاقی افتاده؟ سرم را پایین انداختم وگفتم:نپرسید.فقط خواهشا زنگش بزنید بیاد. عمه به آشپزخانه رفت دو تا چایی ریخت و آورد روی مبل نشست وگفت:باشه. زنگش میزنم.ولی مادرت از این ملاقات بویی نبره. نمیخوام برام دردسر بشه. لبخندی زدم وگفتم:حتما عمه جان. واقعا ممنون. عمه فنجان چای رو رو به روی من گذاشت وگفت:میشه بگی چه اتفاقی افتاده که شایان را باید حتما ببینی. سرم را پایین انداختم و گفتم:موضوع یک بچه است. بچه من وشایان. که اون ازش بیخبره. عمه چشمانش گرد شد ودهانش نیمه باز ماند. پرسید:مژگان جان تو از شایان بچه داری؟سرم رو پایین انداختم وگفتم:بله متاسفانه. تازه یک روزه که فهمیدم باردارم برا همین باید به شایان بگم. چون اون پدرشه و باید با هم در موردش تصمیم بگیریم. عمه با دلسوزی گفت:قربون دل مهربونت برم. هر کس دیگه جای تو بود این بچه را مینداخت و نیازی به اجازه از شوهر سابقش نمی دید.ولی تو اونقدر مهربونی که شایان را بخشیدی. -نبخشیدم.قاطعانه گفتم:کی گفته
  • داستان های نازخاتون

    21 Sept, 15:47

    عشق_اول قسمت_چهل وپنجمامان با عصبانیت کنارم اومد و رو به روم ایستاد و با خشم گفت:گستاخ شدی مژگان. از وقتی اون پسره بی غیرت رو تو زندگیت راه دادی دیگه من نمی شناسمت لجبازو یکدنده شدی. کار خودتو می کنی حرمت بزرگتری سرت نمیشه. اینبار من با عصبانیت گفتم:اینقدر بحث شایان را پیش نیارید و زدم زیر گریه روی تخت نشستم. بابا با تعجب نگاهم میکرد ومامان هنوز با عصبانیت نگاه میکرد. من ادامه دادم:تا اخر عمرم هر بلایی سرم بیاره دوستش دارم من مثل خودش نیستم. بخدا نیستم من این بچه رو نگه می دارم نه فقط به خاطر اینکه شایان را دوست دارم به خاطر اینکه بچه مو دوست دارم اون از گوشت وخون منه، از وجودمه چطور میتونم اونو بکشمش من دلم نمیاد. مامان رو به روم نشست چند نفس عمیق کشید و گفت:بخدا قسم، اگه این بچه را نگه داری خودمو میکشم، قسم خوردم فکر نکنی دروغ میگم. بابا با تعجب به مامان گفت:بس کن این چه حرفیه؟همش با تهدید و زور حرفتو پیش میبری از خداخجالت بکش. مامان با عصبانیت رو به پدر ایستاد و گفت:نمیدونم چرا
    293161Open in Telegram
  • داستان های نازخاتون

    21 Sept, 15:46

    عشق_اول قسمت چهل وچهارمامان گلی صدام زد، تا شام بخورم ولی نتونستم بیشتر از دو قاشق غذا بخورم از مامان گلی تشکر کردم و به اتاقم رفتم.هوا تا حدودی سرد شده بود بخاری را بلند کردم و روی تخت نشستم گوشی موبایلمو چک کردم. عکس پروفایل شایان رو چک کردم.دانلود که شد با تعجب عکسهاشو نگاه کردم عکسی که در کنار سارا بود با کراهت به سارا نگاه کردم دختر گندمگون که معلوم بود تمام زیبایی صورتش، نتیجه جراحی های زیباییه، کمی روی تصویر زوم کردم. دستهای شایان رو دیدم که محکم دستهای سارا را گرفته بود...اشک از چشمهام جاری شد دوباره عکس شایان رو نگاه کردم. محو تماشای شایان بودم که یکدفعه مامان گلی وارد اتاق شد وگفت:زنگ زدم که مامان وبابات بیان، تا موضوع را بگم.هر چی فکر کردم دیدم نتونستم این موضوع را قایم کنم. باید حاملگیت را بگی. شاید برخوردشون تند و زننده باشه. ولی اول و آخر میفهمن.الان تو راهن تو هم آماده باش. سراسیمه بلند شدم.لبم را گاز گرفتم وگفتم:آخه چرا گفتید؟الان وقتش نبود الان مامان میاد هر چی از
  • داستان های نازخاتون

    21 Sept, 15:46

    عشق_اول قسمت_چهل وسهاز خودم خسته شده بودم تمام روز سرگیجه و حالت تهوع و افت فشار داشتم اکثر هم به خاطر افت فشار زیر سرم بودم، حدود یک ماه گذشت توی این یک ماه تبدیل شده بودم به یک دختر بی روح وزخمی، شیوا گه گداری بهم سر میزد ولی با دیدن روحیه من اذیت میشد وکمتر پیش من میموند. دیگه با خانواده عمو قطع رابطه کردیم حتی من دیگه از شقایق خبری نداشتم. بابا تمام طلا و یادگاریهای شایان را به عمو پس داده بود و دیگه از شایان هیج چیزی نداشتم جز افکار لعنتی... مامان و بابا تصمیم گرفتن منو به خانه مامان گلی بفرستن. مامان گلی نمونه یک زن کامل بود فکر میکردن من با رفتن به اونجا روحیه م بهتر میشه ولی نمی دونستند که درد من درمانش فقط وجود شایان. گاهی وقتها به حماقتم می خندیدم اونقدر می خندیدم که خنده ام تبدیل به گریه میشد هنوز برای بازگشت شایان امید داشتم حتی برای بخشش. ولی شایان، بویی از مروت مردانگی نداشت گاهی وقتها اونقدر به عکسش خیره می شدم، که از خستگی خوابم میبرد دیگه ناامید شده بودم. بلاخره به
  • داستان های نازخاتون

    21 Sept, 15:45

    عشق_اول قسمت_چهل ودوشایان حرفی نزد فقط به من نگاه کرد. چشمهاش قرمز و پف کرده بود و برای آخرین بار گفت:دیگه هیچ وقت سراغ من نیا. از خانه مامان بزرگ شایان خارج شدیم و بدون هیچ معطلی به تهران برگشتیم بابا توی مسیر حرفی نزد ولی من احساس سبکی کردم. نزدیک تهران بودیم که بابا گفت:منظورت از جواب سوالم را گرفتم چی بود؟چی فهمیدی؟ نگاهی به بابا انداختم چقدر دوستش داشتم. اون تنها کسی بود که تو این اتفاقات منو سرزنش نکرد و پشتم بود گرمترین تکیه گاهم و امن ترین پناهگاهم. آهی کشیدم وگفتم:احساس میکنم شایان عاشق سارا شده. البته احساس که نه مطمئنم.اون زندگیمون رو خراب کرد که زندگی خودش را با سارا بسازه.اونموقع که به من نزدیک شد.لباسش بوی عطر زنانه می داد و اون زن کسی نیست جز سارا.کل این سفر هم نقشه زن عمو بود با نقشه های از پیش تعیین شده اونو کشوند لندن تا دلباخته سارا بشه، الان خوشحالم. خیلی سبکم چون فهمیدم که عشق من وشایان یک طرفه بوده.شایان منو دوست داشت ولی عاشقم نبود اون اگه عاشقم بود به این راحتی
  • داستان های نازخاتون

    21 Sept, 15:45

    عشق_اول قسمت_چهل ویککه کجا تو این مدت در حق شایان کوتاهی کردم که اینطور ازم سرد شد، تمام یادگاری های که از شایان داشتمو رو به روی خودم گذاشتم. با تمامشون خاطره داشتم همه را جمع کردم و داخل کمد گذاشتم ساعت شش صبح شده بود و من دریغ از کمی خواب، بابا که انگار نخوابیده بود، به اتاقم اومد وگفت حاضر شو بریم، دیگه هوا روشن شد چهار پنج ساعت راهه تا اصفهان. لباسهامو پوشیدم. خودمو تو آینه تماشا کردم واقعا تو این چند ساعت چقدر شکسته شده بودم... من و بابا به طرف اصفهان حرکت کردیم، بابا از مامان خواسته بود که همراه ما نیاد.مامان هم با قرص آرام بخش خوابیده بود.در مسیر نه من حرف میزدم و نه بابا. وسط راه بابا جلوی یک رستوران توقف کرد. تا صبحانه بخوریم ولی من پیاده نشدم بابا پرسید چرا؟ گفتم :اشتها ندارم شما صبحانه بخورید بابا هم منصرف شد و تا شهر اصفهان بدون توقف حرکت کرد. من هم چشمم به جاده بود و فکرم پیش سرنوشت تلخم. نزدیک ظهر بود اصفهان رسیدیم بابا به زحمت، آدرس خونه مادر بزرگ شایان رو پیدا کرد اون
  • داستان های نازخاتون

    19 Sept, 05:06

    عشق_اول قسمت_چهل #داستانهای_نازخاتون تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. احساس میکردم دنیا رو سرم خراب شده. بابا با عصبانیت گفت:مژگان را چکارش داری؟اون مقصر نیست مقصر اصلی شایان ومامانشه. کنترل خودم را از دست دادم.روی مبل نشستم. مهرداد گفت:مگه حالا چی شده؟ مامان گفت:چی میخواستی بشه پسره ی بی غیرت گفته به مامانش من دیگه مژگان را نمیخوام.انگار زن لباسه که امروز اونو بخره فردا بگه دوسش ندارم. مامان حرص میخورد ومن تنها چیزی که جلوی چشمم میدیدم و میشنیدم چیزی نبود جز شایان. چشمامو بستم و بلند شدم به طرف مامان رفتم در حالی که چشمام پر از اشک بود گفتم:دروغ میگی، تو دروغ میگی...شایان این کارو نمیکنه، ما عاشق هم هستیم. اون منو دوست داره، این حرفها چیه میزنی. تو از همون روز اول مخالف ازدواجم بودی. دروغ میگی، مامان تو داری دروغ میگی، بلند گریه میکردم و میگفتم دروغ میگی. بابا که با دیدن حالم ناراحت شد محکم منو تو بغلش گرفت وگفت:گریه نکن...بس کن مژگان. تو اونقدر برامون ارزش داری که نزارم هیچ کسی با
    4141891Open in Telegram
  • داستان های نازخاتون

    19 Sept, 05:06

    #عشق_اول قسمت_سی ونهنگاهی به ساعت انداختم ساعت نزدیک یک نیمه شب بود.دوباره گفتم سه ساعت تاخیر . چه خبره!من که دیگه تحمل ندارم. بلاخره حدود نیم ساعت بعد هواپیما فرود اومد ما هم منتظر بودیم که کم کم شایان و زن عمو را ببینیم. بعد از نیم ساعتی زن عمو را دیدم. شقایق برای مامانش دست تکون داد. همدیگه را دیدیم هر چه نگاه کردم اثری از شایان نبود زن عمو بعد از سلام و احوالپرسی با همه، به من رسید، و گفت:به به مژگان جان. سلام کردم و پرسیدم پس شایان کجاست؟ زن عمو لبخندی زد و گفت:بریم الان خیلی خسته م. اون قضیه اش مفصله با تعجب گفتم:کجاست، اتفاقی افتاده؟ زن عمو گفت:نه، چه اتفاقی؟اگه اتفاق بدی افتاده بود من اینقدر سرحال و شاداب بودم. عمو دیگه طاقت نیورد و گفت:مریم حرف بزن. شایان کجاست؟چرا اذیت میکنی؟ زن عمو گفت:چند روز پیش پرواز داشته. الان خونه مامانمه. عمو با تعجب گفت:اونجا چکار میکنه. چند روز پیش چرا؟مامان با تعجب به من نگاه کرد. نمیدونستم منظور شایان از این کارها چی بود. عمو دوباره گفت:چرا رفته
    38291Open in Telegram
  • داستان های نازخاتون

    19 Sept, 05:05

    عشق_اول قسمت_سی وهشتهتل یا خانه خاله؟چه فرقی میکنه؟تو مگه به من شک داری؟الان خانه خاله ام همه رفتن خرید.من تنها تو خونه ام. با تعجب گفتم:خاله ات! اون که مریض بود.چطور تونسته بره بازار گردی. شایان لبخندی زد وگفت:میام برات توضیح میدم خدارو شکر حالش خیلی بهتره.ما هم کم کم میایم تو هم اینقدر نگران نباش. لبخند تلخی زدم نمیدونم چرا با اینکه دلم برای شایان میسوخت.ولی هنوز دلم صاف نشده بود احساس میکردم شایان تمام واقعیت را نمیگه. شایان گفت تنهایی مژگان؟تو اتاق جز تو کسی هست؟ سرم را تکان دادم وگفتم:فقط شقایق. شایان گفت:خب شقایق که از خودمونه. خیلی دوستت دارم از راه دور میبوسمت. وای که چقدر دلم برای اداهات تنگ شده شقایق زیر زیرکی خندید و گفت:آفرین شایان. کمی خندیدم وگفتم:مزاحمت نمیشم برو یکم استراحت کن. منتظرت میمونم. شایان خداحافظی کرد و تماس قطع شد. شقایق که زل زده بود تو چشمام گفت:همیشه دوست داشتم که مثل تو عاشق باشم. مثل تو معنی عشقو بچشم. شقایق رر نگاه کردم و گفتم:ای شیطون چیزی شده. نکنه
  • داستان های نازخاتون

    19 Sept, 05:04

    عشق_اول قسمت_سی وهفتمامان تمام مدت نگران بالای سرم بود. مهرداد هم با یک پاکت پر از آبمیوه وکمپوت اومد وگفت:ای کاش ما سرمون میشکست و بقیه برامون سوگواری میکردن. مامان نگاهی به مهرداد کرد وگفت:بس کن الان وقته شوخی نیست نمیبینی حال وروزه خواهرت رو؟ مهرداد گفت:نه والله...از ماهم سالمتره حالا نگفتی خواهر جون چی شد یکدفعه بیهوش شدی؟ سرم را برگرداندم چشمامو بستم بغض کرده بودم دلم میخواست منو تنها بزارن و بنشینم و یه دل سیر گریه کنم به خاطر سرنوشت تلخم به خاطر خیانت شایان.به کارهای شایان که فکر می کردم خودمو مقصر میدونستم که خیلی راحت اجازه دادم که با سرنوشت من اینگونه بازی کنه. مامان برام یه ابمیوه باز کرد وگفت:بلند شو بخور.ازت خون رفته یه کم قندت تنظیم بشه. دستمو به نشانه رد کردن به طرف مامان بردم که مهرداد گفت:بده به من ابمیوه رو مامان. من بدجور قندم پایینه. و از دست مامان گرفت بعد در حالی که مشغول خوردن ابمیوه بود گفت:حالا به ما نمیگید چی شده؟مامان با عصبانیت گفت:بس کن...یه کم آدم شو. مهرد
  • داستان های نازخاتون

    19 Sept, 05:04

    عشق_اول قسمت_سی وششسلام کرد وگفت:شایان اومدم بالا مژگان خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم حواسم نبود که دستم خورد وگوشی قطع شد. فردا صبح حتما میگم زنگت بزنه. کاری نداری؟به مامان حتما سلام برسون خدانگهدار. مامان تلفن را قطع کرد و پتو را زد کنار وگفت:به خاطر تو مجبور شدم دروغ بگم بالاخره میخوای چکار کنی؟تصمیمت چیه؟رفتارت الان کاملا بچه گانه است، هنوز بزرگ نشدی. شایان حق نداره تولد دختر خاله ش بره؟تو زیادی شک کردی بیش از اندازه داری قضیه را بزرگ میکنی. لبخند تلخی زدم وگفتم:حق داره بره ولی باید پیام های منو جواب بده باید بعد از سه روز زنگ به من بزنه وحالمو بپرسه، من زنشم. تمام امیدم اینه که یک زنگ بزنه وصداشو بشنوم. مامان سرش راتکون داد وگفت:منم تمام ترسم از اینه که تا دو روز دیگه مهلت صیغه ت تموم میشه وتو دیگه هیچ حکمی برای شایان نداری با این کارت هم داری شایان را از خودت سرد میکنی. با این حرف مامام تو دلم خالی شد فردا پس فردا بود که صیغه من وشایان تموم می شد و ما دیگه هیچ تعهدی به هم
    336121Open in Telegram
  • داستان های نازخاتون

    17 Sept, 11:09

    یکی بیاد آدما رو مزه مزه کنه برامون! #داستانهای_نازخاتون سر سفره مادر بزرگ، همه چیز پیدا می شد. سبزی، سالاد، ماست، ترشی، پیاز و فلفل. ولی دل ما بچه ها تاپ تاپ می کرد برای خوردن فلفل های نازک و بلندی که آقاجون از سبزی فروشی پایین دکان ابوالفضل خان، به اسم فلفل شیرین خریده بود. بالاخره، همه ما برای خودمان مردی شده بودیم و به قول عمه پری، شاش مان کف کرده بود.باید ثابت می کردیم که دیگر از هیچ فلفلی نمی ترسیم. این وسط فلفل های تندی هم بودند که خودشان را لای فلفل های شیرین جا ساز می کردند و بدبخت کسی بود که گاز گنده ای به این فلفل می زد. ما هم که بچه ننه. اشکمان در مشکمان بود. کافی بود یکبار دهانمان بسوزد که آن وقت، باید از ترس پس گردنی های بابا، با چشمان خیس از اشک، قاشق قاشق برنج می ریختیم در حلقمان و دم نمی زدیم تا بلکه سوزشش کمتر بشود.بعدها، مادر بزرگ می نشست سر سفره، فلفل ها را دانه دانه بر می داشت و نوکش را گاز می زد. اگر تند نبود و ما بچه ها می توانستیم بخوریمش، می گذاشت کنار کاسه
    4331341Open in Telegram
  • داستان های نازخاتون

    17 Sept, 11:05edited

    #داستانهای_نازخاتون زنی بود به نام مهتاب — آرام، متین و ساکت. در محله‌ای قدیمی زندگی می‌کرد با همسری که بیشتر سایه بود تا شریک. خانه همیشه تمیز بود، اما لبخند در آن سال‌هاست که گم شده بود.روزی مردی تازه‌وارد به آن محله آمد؛ معلمِ مدرسه‌ی سر کوچه. مهتاب هر روز از پنجره‌ی آشپزخانه می‌دیدش که با بچه‌ها مهربان است، می‌خندد، و وقتی سلام می‌داد، صدایش بوی احترام داشت.نه حرفی، نه قراری، فقط نگاهی که میان دو انسان خسته رد و بدل می‌شد و هر بار، تپشِ دلی که باید پنهان می‌ماند.شبی باران می‌بارید. مردِ خانه دیرتر از همیشه آمد، با بوی خشم و شراب. مهتاب در سکوت، ظرف‌های شکسته را جمع کرد. صبح، وقتی از خانه بیرون رفت تا نان بخرد، معلم را دید که زیر باران ایستاده بود. فقط گفت: «بعضی زخم‌ها دوا نمی‌خوان، فقط گوش می‌خوان…» اشک در چشمان مهتاب جمع شد، اما لبخند زد و گفت: «من گوش نمی‌خوام… من باید بمانم. برای آبرو، برای سایه‌ی دیواری که اسمش خونه‌ست.»
    5119432Open in Telegram
  • داستان های نازخاتون

    16 Sept, 09:29

    عشق_اول قسمت_سی وپنجیک روز عصر که هیچکس تو خانه نبود رفتم حیاط تا تو آلاچیقی که برام پر از خاطرات شایان بود، لحظاتم را سر کنم دیگه تحمل کردن دوری از شایان برام سخت بود کم کم دلواپس شده بودم تصمیم گرفتم براش پیام بدم. براش 'سلام 'نوشتم منتظر جواب بودم هوا خنک بود وتقریبا بوی پاییز به مشام می رسید شهریور ماه بود. و من تقریبا این ماه را با دلتنگی و بیقراری گذرانده بودم منتظر جواب شایان بودم. مطمئن شدم که شایان پیامم را خونده از تیک کنار پی ام فهمیدم منتظر جواب بودم. چند دقیقه ای گذشت هیچ جوابی نرسید. چشمم فقط به صفحه گوشی بود واقعا دیوانه شده بودم لحظات پر از استرس و نگرانی می گذشت حدود یک ساعتی گذشت و شایان هیچ جوابی ننوشت دست هام سرد بود برای شایان نوشتم: چرا جواب نمیدی ؟ دوباره منتظررموندم اینبار شایان سریع جواب داد: سلام...دستم بنده...اخر شب زنگت میزنم... یکم خیالم راحت شد ولی فکرهای عجیب وغریب راحتم نمیذاشت مگه شایان کجا ست که نمیتونه جواب منو بده زنگ زدم به شقایق وحال مامانش را
    490183Open in Telegram
  • داستان های نازخاتون

    16 Sept, 09:28

    عشق_اول قسمت_سی وچهارنه دیگه مهم نیست.فقط زود برگرد. دلم واقعا برات تنگ شده دیگه تحمل ندارم... بعد از خداحافظی از شایان با شقایق به خونه برگشتیم کل مسیر تمام فکرم به شایان و سارا بود به تعریف های شایان در مورد سارا. ته دلم ترس عجیبی بود می ترسیدم واقعا می ترسیدم که یک روز شایان رو راحت به سارا ببازم.وقتی به خانه رسیدم، همه بودن. سلام کردم و به اتاقم رفتم لباسهامو عوض کردم بعد کمی تماشا کردن تلویزیون، با کمک مامان سفره را پهن کردیم ومشغول خوردن غذا شدیم. سر سفره بابا ازم پرسید:چه خبر از شایان؟کی برمیگردن؟فکر کنم، از فردا باید بریم دنبال جهیزیه خریدن. وسط حرف بابا پریدم وگفتم:نه نیازی نیست شایان گفت ده روز دیگه برمیگردن. بزار خودشون که اومدن بعد برید برای خرید جهیزیه. مامام از عکس العمل من تعجب کرد یه لیوان آب ریخت و گفت:آخه چرا؟تو که قبلا میگفتی دیگه اخر تابستان عروسی کنیم. چند هفته دیگه هم تابستان تمام میشه از سرمیز بلند شدم وگفتم:دیگه مهم نیست.زمان عروسی مهم نیست. مهم شایان، که
    380111Open in Telegram
  • داستان های نازخاتون

    16 Sept, 09:28

    عشق_اول قسمت_سی وسهپرواز ساعت نه بود تقریبا یک ساعتی را با شایان تو فرودگاه صحبت کردیم تمام خانواده من و خانواده شایان برای بدرقه به فرودگاه اومده بودن مهرداد کنار ما اومد وگفت:ولش کن دیگه مژگان مگه میخواد بره سفر قندهار بزار این پسر عموی من یک چند روزی از دستت راحت باشه شایان گفت:حسودی ما رو میکنی؟خودش پیشم نیست ولی مطمئن باش فکرش همیشه با منه. مهرداد سریع گفت:وای وای یعنی با همین حرفات، آبجی ما رو عاشق خودت کردی من و شایان زدیم زیر خنده همون موقع بود که شماره پرواز شایان پیج شد شایان بلند شد دستهامو محکم گرفت وگفت:دلم برات تنگ میشه، مواظب خودت باش. من که بغض کرده بودم در حالی که اشکهام روی گونه ام می غلتید گفتم:تو هم همینطور مواظب خودت باش، زن عمو از همه خداحافظی کرد شایان هم از همه خداحافظی کرد بعد برای اخرین بار کنارم اومد وگفت:گریه نکن بخدا طاقت دیدن اشکهاتو ندارم. اشکهامو پاک کردم وگفتم:برو خدا به همرات، یادت نره منتظر تماست هستم. شایان به نشانه تایید سرش رو تکان داد و آرام آرام
    314111Open in Telegram