gram news
Farnoudian Contemplations channel avatar

Farnoudian Contemplations

@farnoudian

Farnoudian.wordpress.com وبلاگ علی فرنود من روانشناس نیستم و اونچه می‌نویسم برداشتم از مسائل مختلف بر اساس تجربیات شخصیمه. لطفا برای هرگونه مشاوره به روانشناس متخصص مراجعه کنید.

ProjectsFAPsychology

8,070subscribers

Open the Channel

Latest posts

  • Farnoudian Contemplations

    10 Oct 2025, 09:46edited

    هاروارد بیزنس ریویو یه مقاله‌ی جالب داشت بر اساس تحقیقی که پارسال روی نظرات مثبت و منفی برای بیزنسها انجام شده بود. نوشته بود که اکثر کسب و کارها به محض دیدن نظر منفی، یک جواب طولانی برای این نظر می‌نویسن و سعی می‌کنند دل مشتری رو به دست بیارن و از زهر نظر کم کنن، در حالی که تحقیق نشون می‌ده اگر از نظرهای مثبت تشکر کنند، بیشتر دیده می‌شن، نظرهای مثبت بیشتری دریافت می‌کنند، حجم تقاضا بالا می‌ره، و در نتیجه می‌تونن پول بیشتری هم دریافت کنند! توی این تحقیق، نسبت پاسخ به نظرات مثبت به منفی رو برای هتلها حساب کرده بودن، و به ازای هر ده درصد که این نسبت بالاتر می‌رفت، هتل به طور متوسط ماهی ۱۶۴ دلار بیشتر درآمد داشت.از دیشب که مقاله رو خوندم دارم فکر می‌کنم که زندگی عادی آدمیزاد هم همینه. تکامل ذهن ما رو به بخشهای منفی زندگی حساستر کرده و این صرفا یک راهکار دفاعیه برای بقا. هزاران سال پیش، انسانی که یک تجربه‌ی منفی رو به خاطر می‌سپرد، احتمال اینکه توسط گرگ خورده بشه کمتر بود. نتیجه‌ی این
    9,6502761091433Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    1 Oct 2025, 06:22edited

    دیروز روز طولانی‌ای بود. تمام این روزهای کنفرانس و سخنرانی و ناهار و شام و مهمانی و شبکه‌سازی و ساختن برند شخصی و حرفه‌ای و معرفی شرکت روزهای طولانی‌ای هستند. باید حرفهات رو آماده کنی و جلوی یک عده که متخصص اون کار هستن و در بسیاری از موارد صاحب‌نظر هستن ارائه کنی و تمام مدت حواست صد و ده درصد جمع باشه و هفت شب هم مثل یازده‌ی صبح با لبخند به همه جواب بدی و هم برای کسی که می‌پرسه بیرون کار تفریحت چیه جواب داشته باشی و هم برای کسی که می‌پرسه تفاوت توربین ‌و ژنراتور خطی چیه.دیشب اما، وسط همه‌ی این حرفها، وسط پذیرش سفارت دانمارک و بحث و فحص درباره‌ی مسائل فنی، یک لحظه‌ی سکوت و تنهایی و تامل پیش اومد و فکر کردم سالها پیش چقدر چنین بعدازظهر و چنین عصری به نظرم جالب و رویایی می‌اومد و بعد یاد کسی افتادم که وجودش آرزوی سالیان قبل رو میسر کرد: کارمند ساده‌‌ی دانشگاه، خانم کریس بنسون. آدمی که این سر دنیا، ندیده و نشناخته، به دانشجوی ایرانی که دنبال مدارکش و کارهای ویزا و دکتراش می‌دوید هزار جور
    10,10059135221743Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    11 Sept 2025, 03:11

    بار اول که دیدمش فرانسه کنفرانس بودم. خوب صحبت کرد، و گفت موسس فلان موسسه هستم. گفتم ببینم داستان موسسه چیه و رفتم باهاش صحبت کردم. خوب حرف می‌زد و گرم بود. گفت که دو سال پیش از کارش خسته شده و اومده بیرون. فکر کرده وارد کدوم صنعت بشه و دیتاسنترها رو انتخاب کرده. یک سال و نیم با پول خودش هر چی کنفرانس بوده رفته و همه‌ی آدمهای مهم این صنعت رو شناخته و بعد هم موسسه‌ی خودش رو شروع کرده.بعد از صحبت گفت با هم سلفی بگیریم، و سلفی رو کنار یک مجموعه‌ی سلفیها گذاشت توی لینکدین و گفت امروز توی کنفرانس با این آدمها آشنا شدم و از آشناییشون خوشحالم. ما هم اظهار ارادت کردیم.وقتی داشتم می‌رفتم وگاس کنفرانس، بهم پیغام داد که آقا حتما ببینمت. اومد و دیدم گرمتر از سری قبلیه. کلی گپ زدیم، و این دفعه دیگه همه رو می‌شناخت‌. شب توی مراسم شام اومد سر میز ما و با همه با گرمی صحبت کرد. به نفر کناریم گفتم من این آقا رو سه ماه پیش دیدم ولی انگار سالهاست که می‌شناسمش. نه چیزی از من می‌خواد، نه طلب و بدهی داره،
    9,87034778228Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    3 Jun 2025, 15:44

    forwarded from @pv44telegram

    خدمت شما. فایل صوتی رو هم امشب میگذارم پادکست و لینکش رو میگذارم اینجاپیشاپیش، ممنون از حمایتتون ❤️https://youtu.be/4aOpv2fKCs0
    YouTubeگفتگوی لایو با علی فرنود در مورد پیشرفت شغلی، شبکه سازی، و تعادل کار و زندگیدر طول دوستی بیست ساله من و علی گپ و گفت در مورد کار و زندگی پررنگ بوده. الان که هردو دکترا داریم، ازدواج کرده‌ایم، بچه داریم، و در کار پیشرفت کرده‌ایم - و در اواخر دهه چهل سالگی هستیم - نگاهی به این موضوع که همه اینها با هم چطور انجام می‌شود دلپذیر است.…
    8,70015614761Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    2 Jun 2025, 06:39

    ساعت ده شب، توی راه برگشت، دو خانم را می‌بینم که شراب سفیدهایشان را روی میز جلویشان گذاشته‌اند و حرف می‌زنند. این دو نفر را دیده بودم. درست سه ساعت و نیم پیش. به سمت اسکله‌ی وابان که می‌رفتم‌ توی همین حالت نشسته بودند و دو تا گیلاس شراب سفید جلویشان بود. سه ساعت و نیم گذشته. شدنیست که بعد از این همه زمان اینها همان آدمها باشند؟ چرا از صدها آدمی که امشب دیدم این دو نفر یادم مانده؟ توی ذهنم یک جرقه می‌زند: یکیشان پشت لباسش باز بود و وقتی به سمت بندر می‌رفتم‌،‌‌ متوجه یک تتوی درخت کوچک پشت شانه راست شده بودم. سرم را برگرداندم و تتوی درخت کوچک را دیدم. همان دو نفر بودند که همانجا نشسته بودند. حداقل پانصد نفر توی حیاط ده دوازده رستوران آن قسمت نشسته بودند و حواسم می‌توانست به هر کدام از این آدمها برود، ولی به خاطر یک درخت کوچک متوجه این دو نفر شده بودم. می‌شد هیچکدام آن پانصد نفر را واقعا «نبینم»، یا دوازده سیزده‌تایشان‌ را ببینم. اما انتخاب «حواس» این دو نفر بود.به چند ساعت گذشته فکر
    9,2902623219422Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations pinned a photo

    22 May 2025, 11:55

  • Farnoudian Contemplations

    22 May 2025, 11:55

    اول، وسط شام کاری هستم و حرف از گوگرد پارسی به چین بردن و کاسه چینی به روم آوردن. طرف دارد می‌گوید که آرزو دارد که شرکتشان را به بهترین محل برای کار تبدیل کند. آدمها شاد بروند و شاد بیایند و وقتی کارشان تمام شد، فکر کنند که یک چیزی به زندگیشان اضافه شده. گفتم رفیقی دارم که کارش اینست و در کارش سرآمدِ همه‌ی آنها که تا به حال شناخته‌ام. هر بار از زندگی حرف زده‌ایم، آن‌قدر یاد گرفته‌ام که نشسته‌ام و نوشته‌ام. آن زمان که زیاد می‌نوشتم، بخش زیادی از نوشته‌ها حاصل صحبت با این رفیق بود. ناگهان طرف در می‌آید که جدی؟ این رفیقت حاضر است با من کار کند؟ معرفی می‌کنی؟ دو خط دیگر از کارهای رفیق تعریف می‌کنم، علاقه‌مندتر می‌شود. می‌گویم معرفی با بنده.دوم، حتی یک لحظه قصد استخدام کردن رفیق را نداشتم، صرفا داشتم سر شام قصه تعریف می‌کردم ولی داستان جدی شد. می‌رسم دم خانه و از توی همان خیابان به رفیق زنگ می‌زنم. رفیق حالش بد بود و من بی‌خبر بودم. وسط داستان «تعدیل نیرو» گیر افتاده بود و احساس می‌کرد که
    7,7004275210743Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    11 May 2025, 11:02edited

    یکم، آقای منیر نصرویی نقاش ساختمان بود و خانم شیلا ابانا توی رستوران کار می‌کرد. مرد از مراکش و زن از گینه استوایی، در اسپانیا با هم آشنا شده بودند و ازدواج کرده بودند . ولی زندگی با نقاشی و کارگری به سختی می‌گذشت. مهاجرین گرفتار پرداخت اجاره خانه بودند که دو نفر به فریاد رسیدند و اجاره‌ها رو براشون پرداخت کردند. اسم اون دو نفر لامین و یامال بود. پسر اول خانواده که به دنیا اومد، منیر و شیلا می‌دونستن اسمش رو چی بذارند: لامین یامال نصرویی ابانا.دوم، آقای جوان پشت میز پذیرش هتل می‌پرسه «بار اوله اومدی بارسلون؟» جواب می‌دم «نه. شونزده سال پیش اومده بودم. همه اون زمان از مسی حرف می‌زدند». می‌گه «امروز همه از لامین یامال حرف می‌زنند. یک چیزهایی توی شهر ما عوض نمی‌شه.»سوم، توی شهر قدم می‌زنم. امروز بازی ال کلاسیکو بین رئال مادرید و بارسلوناست. پیرهن لامین یامال تن نصف آدمهای شهر است. عکسهایش توی مغازه‌هاست و عکس لبخندش جلوی درها. فکر می‌کنم بچگی است که نقش ژن‌ و شانس ‌و‌ مدیر استعدادیابی
    10,10029931291Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    5 May 2025, 10:45

    حدود سه هفته دیگه ساعت نه و نیم شب به وقت ایران در صفحه اینستاگرامم با دوست قدیمیم پانته‌آ وزیری (@pv44telegram) یک لایو مشترک داریم. موضوع صحبت سه تم مربوط به کاره که امیدواریم به درد شرکت‌کنندگان بخوره. اگر دوست داشتید سوالهای مربوط به سه تم اصلی صحبت رو برام در تلگرام (@FarnoudianAdmin) یا اینستاگرام (Farnoudian) بفرستید و ما قبل از لایو می‌خونیم و توی صحبت می‌گنجونیم.ممنون --> علی
    Image from a post by Farnoudian ContemplationsImage from a post by Farnoudian Contemplations
    41,7001268624193Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    3 May 2025, 22:33edited

    توی این هجده سال کار، من برای خیلی‌ها مربی بودم. وقتی هم که نیک بنگری، بیشتر موفقیت داشتم تا شکست. هر آدمی با آدم دیگه کاملا متفاوته. پرورش هر انسانی هم با انسان دیگه منفاوته. اما موفقیت یک مربی همیشه یک راه داره: باید از لایه‌های بالای گذر کنی و به روح نگاه کنی، به ذات. اینکه دلیل حرکت هر انسانی چه چیزیه، و اون دلیل رو برای اون آدم قلقلک بدی. روی همین حساب هم به شکست‌ها که نگاه می‌کنی دو دسته آدم می‌بینی.یک دسته هستند که شکست می‌خوری چون کلا برای اون کار ساخته نشدند. یا درسش رو نخوندند و پیش‌زمینه‌شون فرق داره، یا محیط پرسرعت یا کم‌سرعتش به ذاتشون نمی‌سازه، و طبیعتا کسی وقت نداره بیست سال برای این آموزش صبر کنه. یعنی به مرحله‌ی گذشتن از لایه‌های بالا اصلا نمی‌رسی. ایرادی هم نداره. آدمها تا چیزی رو امتحان نکنن متوجه ضعف و قوتشون نمی‌شن. دسته دوم اما، آدمهایی هستن که برای این کار ساخته شدند. پر از استعداد و پتانسیل هم هستند، اما هزار جور تلخی فاصله بین اونها و جهان ایده‌آل رو سد کرده.
    9,460240579841Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    1 May 2025, 14:24

    یک جایی و یک زمانی در این جهان پسر چهارده ساله‌ای بود که عاشق فوتبال بود. سالهای اول عمر توی کوچه طولانی و باریکشان فوتبال بازی می‌کرد و بعد توی مدرسه و بعد توی چمنی که در هوای مرطوب انزلی همه جا می‌رویید. بازیکن خوبی بود و سرعتی و عاشق دویدن، و بازیش چشم یکی دیگر از عشاق فوتبال، یعنی مربی ورزشش بود. پدر من و بهمن خان صالح‌نیا اینطوری با هم آشنا شدند.بهمن خان از آقای پدر خواست که عضو تیم شود و با تیم سفر کند و فوتبال را جدی بگیرد، آقای پدر هم که نوجوان بود و عاشق فوتبال بود بدون لحظه‌ای شک پذیرفت اما قانع کردن آقای پدربزرگ داستان دیگری بود. پدربزرگ به دنبال درس خواندن پسر بزرگش بود و موج ورزشی که در دهه چهل شمسی توی شهر راه افتاده بود، زیاد تاثیری روی عقیده‌اش نداشت. آقای پدر توی خانه حبس شد و فقط اجازه داشت تا مدرسه برود و بیاید و فوتبال کلا قدغن شد. توی فکرم آقای پدر را می‌بینم که توی حیاط قدیمی خانه مادربزرگ بالا و پایین می‌پرد و به هر سنگ و خاری شوت می‌زند ولی نمی‌تواند فوتبال
    7,200301241731Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    1 May 2025, 14:23

    Image from a post by Farnoudian ContemplationsImage from a post by Farnoudian Contemplations
    5,940549111Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    16 Apr 2025, 20:28

    به آقای راهنما گفتم اینجا بزرگ شدی؟ گفت نه چهار ساعتی شمال اینجا، گفتم چی شد که اومدی شهر به این کوچیکی و راهنمای دره نوردی شدی؟ گفت پدرم بچه که بودیم ما رو گذاشت و رفت. مادرم موند با یه شغل و چهار تا بچه. تنها چیزی که برامون مونده بود و مجانی بود طبیعت بود. مادرم مدام ما رو می‌برد توی طبیعت و ماهیگیری و کمپینگ. خواهرم با یه مردی از اهالی اینجا ازدواج کرد. یک سال گذشت، مادرم رو راضی کردن سالهای بازنشستگی رو اینجا بگذرونه. یک سال دیگه هم گذشت، مادرم زنگ زد گفت پا شو بیا اینجا. تو عاشق طبیعتی, طبیعت اینجا بی‌نظیره. گفتم شغلم رو چه کنم؟ گفت بیا توریستها رو توی طبیعت می‌گردونی، می‌شه شغلت. دیدم آرزوی بزرگتر از این ندارم. با زن و پسرم اومدیم اینجا. یازده ساله اینجاییم. گفتم چند بار در روز ملت رو توی دره‌ها می‌گردونی؟ گفت از دیروز این هفتمین بارمه. در یازده سال گذشته تقریبا هر روز، روزی چند بار. تمام زمستونها رو هم کار می‌کنم.هنوز از شوق انگار که بار اول بود دره‌ رو می‌دید. این روز قشنگ رو
    9,56045150111162Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    25 Mar 2025, 08:26edited

    «بیایید چنان معیاری برپا کنیم که پناه خردمندان و درستکاران شود.» آقای جورج واشنگتن گفته بود، در آن روزهای اول استقلال آمریکا و تشکیل قانون اساسی. آن زمان که ایده قوه مقننه و قوه مجریه و قوه قضاییه‌ی مستقل تازه از مغز آقای مونتسکیو تراوش کرده بود و از مرگش سی سالی بیشتر نمی‌گذشت و کشور آمریکا تازه از زیر حکومت انگلستان درآمده بود و بزرگان جمع شده بودند که بر اساس یک نظریه محض قانون اساسی بنویسند، آقای جورج واشنگتن در جلسه اختتامیه قانون اساسی با آن قد بلندش ایستاد و سخنرانی غرایی کرد. یعنی همانقدر غرا که از مرد آرام و کم‌صحبتی چون آقای جورج واشنگتن انتظار دارید. آقای جورج واشنگتن از قانون اساسی جدید حرف زد و حرف زد و حرف زد، و آخر داستان گفت «بیایید چنان معیاری برپا کنیم که پناه خردمندان و درستکاران شود.» و خب حضار که همه بزرگان گذشته و حال و آینده آمریکا بودند، آقای جفرسون و آقای همیلتون و آقای آدامز و سایرین نعره‌ها همی‌زدند. نعره‌ها همی‌زدند که هیچ، جامه‌ها هم دریدند و در طی سالیان
    13,5003306824653Open in Telegram
  • Channel photo updated

    21 Mar 2025, 23:34

  • Farnoudian Contemplations

    21 Mar 2025, 23:34

    دوستان در تبریک سال نو یک قدم عقبم‌. امیدوارم برای همه‌تون سال بسیار قشنگ و مبارکی باشه به اون سمتی برید که زندگیتون رو پربارتر کنه. و البته که امیدوارم برای همه‌مون سالی باشه پر از خبرهای خوب :)به شادی و سلامتی،علی
    11,10040415131181Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    14 Feb 2025, 12:55

    از نوشته‌های ولنتاین سال ۱۳۹۶:۱. ایران یک روز سرد زمستان، دقیقا یک بیست و پنج بهمن سال هزار و سیصد و هشتاد و یک شمسی، حدود ساعت سه ربع کم بعد از ظهر عاشق شد. یادم هست که نشسته بودم توی شرکت که تلفن زنگ زد و دوستم پرسید که "برای ولنتاین چی کار می‌کنی؟" اول سعی کردم تظاهر کنم می‌دانم که ولنتاین چیست، بعد خواستم بپرسم، ولی آخرش به جز یک "ها؟" چیزی از دهانم درنیامد. انگار کن که کل ایران یک چیز جدیدی را در یک روز یاد گرفته بودند و من نه، بعد هم آموزش ولنتاین دریافت شد و به درجه سلوک رسیدم و من هم در این دانش سهیم شدم.۲‌. آدمِ روزها نبودم هیچ‌وقت. ولنتاین که هیچ، روز پدر و مادر و معلم و این اخیرا دختر را هم هیچ‌وقت درک نکردم. مناسبتها معنی دارند، چهارشنبه سوری و عید و سیزده‌بدر و هزار چیز دیگر. روزهای بزرگداشت مادر و پدر و عزیزان ولی نه. بگو مثلا مادرها که زمان حاملگی رسما کلسیم استخوانهای خودشان را می‌دهند که استخوان بچه‌هایشان ساخته شوند. تربیت و ادب و تحصیل و کار و زندگی بماند، هر تار
    14,100267369643Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    17 Jan 2025, 03:17

    اول) سال دوهزار و هشت، مینسوتا. روزهای اول کار است و از تلفن زدن اضطراب می‌گیرم. کار را تازه شروع کرده‌ام و از یک طرف محاسبات را یاد می‌گیرم و از طرف دیگه قوانین را، و نگرانم که پای تلفن نتوانم استدلال کنم. به جای استدلال برای طرف پای تلفن، مدام برای خودم استدلال می‌کردم: چونکه زبان دوم است، چون از دبیرستان اینجا نبودم، چون باید به جای دکترا کار می‌کردم، چون باید کار مذاکره و بحث را به کسی سپرد که زبان زبان مادریش است و فقط نشست پای کامپیوتر و طراحی مهندسی کرد، و هزار دلیل دیگر. دیگران باتجربه‌تر بودند و کارشان را بلد بودند و یاد گرفتن ازشان سخت‌تر بود. اما روزی یک شازده‌ای به عنوان مهمان از یک دفتر دیگر آمد دفتر ما و چند وقتی ماندگار شد. مثل من کار را تازه شروع کرده بود ولی بی‌نهایت پای تلفن خوب حرف می‌زد. اول توی ذهنم گذاشتم به حساب آمریکایی بودنش، بعد فکر کردم از این می‌شود یاد گرفت. به حرفهایش دقت کردم و به اینکه شمرده حرف می‌زند و هزار چیز. اولین مربی سر کار از نقشش بی‌خبر بود ولی
    46,500461821711113Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    11 Dec 2024, 06:31

    بیست تا از بچه‌های شرکت رو جمع کردم برای یه کلاس آموزشی. مدیر دفتر مسوول اتاق کنفرانس و گرفتن صبحونه و ناهار بود. دزد زد به ماشینش و شیشه رو شکست و چیزی هم نبرد. ماشین رو گذاشته بود که شیشه رو درست کنه و ماشین حاضر نبود که بیاد دفتر شرکت و خونه‌اش اون طرف شهره. پنج صبح اتوبوس گرفت اومد، پیاده رفت و صبحونه رو برداشت و آورد، و وقتی بچه‌ها ساعت هفت و نیم رسیدن همه‌چیز آماده بود.می‌تونست یه پیغام بده که ماشینم رو دزد زده و نمی‌تونم بیام. می‌تونست یه پیغام بده که ماشینم رو دزد زده و دیر می‌رسم و صبحونه رو شما بردارید. نه گفت، نه به شرایطش اعتراضی کرد، نه غری زد. من دو ساعت بعد از یکی از بچه‌های دفتر شنیدم. می‌خواستم بهش بگم که من می‌تونستم صبحونه رو بردارم یا حداقل براش تاکسی بگیرم که مجبور نشه صبح زود بیاد، ولی به قدری همه‌چیز مرتب و منظم بود که ترجیح دادم نگم. یک انسانی برای کارش انقدر ارزش قائله که اجازه نداده چیزی مثل دزدی حتی یک ساعت کارش رو عقب بندازه، و ترجیح داده که خودش مسأله رو
    13,90031215949261510Open in Telegram
  • Farnoudian Contemplations

    7 Dec 2024, 12:47

    از جبر و از اختیاریکم، امپراتورهای روم از یک طرف دنبال زمینهای قبایل ژرمن بودند و از اون طرف علاقه‌ای به ورود به جنگلها برای مبارزه با ژرمنها نداشتند. در نه سالگی مسیح، شکست بدی از قبایل ژرمن خورده بودند و حفظ آبرو می‌کردند. این وسط، فرانکها با بقیه قبایل تفاوت داشتند. یک نفر از روسای قبایل فرانک یک زمانی تصمیم گرفته بود که با امپراتوری روم دوست باشه و قصه هنوز همین بود. فرانکها از فوئدراتیهای مورد علاقه روم بودن و به همین دلیل ارتش منظم داشتند و لژیونرهای رومی تمرینشون می‌دادن.دوم، روم غربی که افتاد، قبایل ژرمن در طول سیصد سال به هزار طرف مهاجرت کردن. به جز فرانکها که با ارتششون خیالشون راحت بود. قبایل ساکن لهستان امروزی که فشار آوردن، کلی آدم قلع و قمع شدن، اما فاصله با فرانکها زیاد بود و آسیبی بهشون نرسید. قحطی و رکود که شد، عده زیادی مردن، ولی فرانکها نزدیک دریا بودند و با انگلستان امروزی بده بستون داشتن و سر و مر و گنده و چاق و تپل موندن. هر چه که جاده روزگار پیچید، فرانکها هم
    13,80013642181042Open in Telegram