gram news
Melliiic channel avatar

Melliiic

@travelwithmel

من مليكا هستم. بيست و هفت سالمه. بيشتر از هفت ساله كه در آمریکای لاتین در حال سفر و زندگی هستم. اینجا از آنچه تجربه می کنم می نویسم. وبسایت: www.melliiic.com Instagram: melliiic .

ProjectsFATravel

9,257subscribers

Open the Channel

Latest posts

  • Melliiic

    24 Jul 2025, 01:17

    forwarded from @hamyaari_media

    بازگشت ملیکا بکائی به ونکوور با «فراتر از ناپیدا» - - - - در شمارهٔ هشتاد و هشتم رسانهٔ همیاری مورخ ۲۳ اوت ۲۰۱۹ گفت‌وگویی داشتیم (این گفت‌وگو را در اینجا بخوانید) با ملیکا بکائی، جوان جهانگردی که در ۱۹سالگی خانه و کاشانه‌اش را در ایران ترک کرد و برای شناخت خود، جهان پیرامونش و در کل جهان هستی، قدم در راهی پرخطر و در عین حال هیجان‌انگیز گذاشت؛ سفری که از قارهٔ آمریکای جنوبی آغاز شد و پس از کشف و سیاحت بیشترِ کشورهای این قاره به جزیرهٔ سالت اسپرینگ و شهر ونکوور در بریتیش کلمبیا ادامه یافت. سفر ملیکا به کانادا ختم نشد و او که حالا با داشتن ویزای کانادا می‌توانست ساده‌تر ویزای کشورهای دیگر آمریکای جنوبی را بگیرد، به سفر در دیگر کشورهای این قاره پرداخت و نهایتاً در مکزیک ساکن شد. ملیکای جوان که حالا ۲۷ساله شده در طول این مدت سفرهای پرماجرا، دشوار و هیجان‌انگیزش را در قالب کتابی با عنوان «فراتر از ناپیدا» مستند کرده و از ماه ژوئیه تور معرفی کتابش را از شهر لس آنجلس در آمریکا شروع کرده و
    رسانهٔ همیاریبازگشت ملیکا بکائی به ونکوور با «فراتر از ناپیدا» - رسانهٔ همیاریدر شمارهٔ هشتاد و هشتم رسانهٔ همیاری مورخ ۲۳ اوت ۲۰۱۹ گفت‌وگویی داشتیم با ملیکا بکائی، جوان جهانگردی که در ۱۹سالگی خانه و کاشانه‌اش را در ایران ترک کرد و برای شناخت خود، جهان پیرامونش و در کل جهان هستی، قدم در راهی پرخطر و در عین حال هیجان‌انگیز گذاشت
  • Melliiic pinned a photo

    3 Jul 2025, 21:37

  • Channel photo updated

    3 Jul 2025, 21:14

  • Melliiic

    3 Jul 2025, 21:13

    اولین کتاب من "فراتر از ناپیدا"، چاپ شده! و من از همین یکشنبه یک تور کتاب چهار ماهه رو در آمریکا، کانادا و اروپا شروع می‌کنم. اگر در آمریکا و کانادا، در شهرهایی که بالا نوشته شده هستین، خوشحال می‌شم در مراسم معرفی کتاب ببینمتون.شرکت در مراسم رایگان هست و کتاب های امضا شده برای خریداری، در دسترس خواهند بود. ✨️🙏🏽🍃 #تور_کتاب #فراتر_از_ناپیدا
    Image from a post by MelliiicImage from a post by Melliiic
  • Melliiic

    9 Jul 2024, 15:39

    کوبا برای من یک کشور نیست. کوبا یک مقصد هیجان انگیز و جذاب نیست. کوبا برای من شبیه آغوش معشوقی است که شش سال است در انتظارم تا به آن برسم. کوبا معشوق من است و من عاشق. شش سال است عاشقانه زبان اسپانیایی و سالسا تمرین می کنم تا روزی که به معشوق رسیدم، بتوانم درست و عمیق با او عشق بازی کنم.یکسال و نیم پیش، پس از گرفتن حقوق معلمی، یک بلیط خریدم تا رویای رسیدن به معشوق را به حقیقت بپیوندم. دلم می خواست تولد بیست و پنج سالگی ام را با عشق بازی در کوچه پس کوچه های هاوانا بگذرانم. اما انقلاب شد و در تاریک ترین قسمت های خود غرق شدم. بلیط را تغییر دادم به سال بعد. اصلا لذت عشق هم به همین انتظار است. انتظار و رویا پردازی. یکسال تمام صبح و شب منتظر رسیدن به معشوق بودم. هر شعری که می خواندم، هر سالسایی که می رقصیدم، هر کوبایی که در مکزیکو سیتی دیدم... همه و همه این هیجان دیدار را در من بیدار می کردند و من از این عشق لذت می بردم.چند روز پیش، هنگامی که در خواب و بیداری، پس از تنها چهل دقیقه پرواز،
  • Melliiic

    9 Jul 2024, 15:38

    پیاده روی در کوچه پس کوچه های هاوانا #کوبا
    Image from a post by MelliiicImage from a post by Melliiic
  • Melliiic

    4 Jan 2024, 06:49edited

    کلورادو معلمم و من، همین امروز در شهر ترینیداد، در کوبا. در حال تمرین رقص سالسای کوبانو. اون بالا پرچم هائیتی هست. چون صاحب اینجا پدر و مادرش اهل هائیتی هستن. کلورادو معلمم بیست و هفت سال داره. یک دوست پسر اسپانیایی داره که همین ماه مارچ دارن ازدواج می کنن و میخواد به اسپانیا مهاجرت کنه.کلا دست روی هر کسی توی کوبا در این دو هفته گذاشتم یا یاری داشته یا همجنسگرا بوده یا قراره ازدواج کنه. 😁🤣. خدا به خیر کنه.#سالسا #کوبا #رقص
    19,300videoOpen in Telegram
  • Melliiic

    4 Jan 2024, 06:48

    داستان عشق من به سالسا و رویای رقصیدن در کوبا.شروع داستان‌های سفرم در #کوبا...
  • Melliiic

    4 Jan 2024, 06:45

    15,900voice messageOpen in Telegram
  • Melliiic

    15 Oct 2023, 23:53edited

    رفتن از گواتمالا برایم شبیه به "مرگ" بود. مرگ بخشی از وجود من. آنقدر رفتن برایم سنگین بود که هنگامی که به مکزیک رسیدم تنها دلم می خواست یک گوشه ای نشسته و احساساتم را احساس کنم.نه باد گرم کارائیب آرامم کرد نه دریای فیروزه ای رنگ کنکون. همه جا و همه چیز را با گواتمالا مقایسه می کردم. اسما هنوز در سرزمین مایاها در جنوب مکزیک بودم. اما آن احساسی که در خاک گواتمالا داشتم را در مکزیک نداشتم.پس از یکسال زندگی در قلب دنیای مایاها در گواتمالا، در آن سرزمین بکر، دیدن صف مردم برای دیدار از معابد چیچن ایتزا، و حجم توریست‌ها اصلا برایم جالب نبود. انگاری جمعیت زیاد تمام جادوی آن خاک را با خود برده بود. احساس می کردم تعداد کمی به اصالت آن سرزمین فکر می کنند و اکثرا تنها به دنبال گرفتن عکسی برای گذاشتن در فضای مجازی هستند.بین شهرهای ساحلی، تنها یک جا بود که هنگامی که به آن از روی نقشه نگاه می کردم به من می گفت:" بیا." آن هم یک دریاچه ی کوچک فیروزه ای رنگ بود. احساس می کردم آنچه مرا صدا می زند آب
  • Melliiic

    15 Oct 2023, 23:51

    #تیکال #گواتمالا
    Image from a post by MelliiicImage from a post by Melliiic
  • Melliiic

    19 Sept 2023, 05:18edited

    اگر زمانی که از ایران خارج شدم کسی به من می گفت قرار است یکسال از زندگیم را در گواتمالا بگذرانم، احتمالا با تعجب نگاهش کرده و می پرسیدم:" گواتمالا دگر چیست؟"رفتن از گواتمالا به جدایی از "چشم گنده" گره خورده بود. و من صبح تا شب کف زمین اشک می ریختم. مکزیک، تنها کشوری که در کرونا هیچوقت مرزهایش را نبسته بود صدایم می زد و من خوب می دانستم وقتی جایی مرا صدا می زند باید بروم. و این رفتن چقدر دردناک بود.رفتن از کشوری به زیبایی گواتمالا. رفتن از کنار دریاچه آتیتلان و سه آتشفشانی که یکسال تمام در شرایط بلاتکلیف کرونا خانه ی من شده بودند. رفتن از کنار کسانی که آن زمان عجیب در تاریخ را کنارشان نفس کشیدم، غذا خوردم و خاطره ساختم. رفتن از سرزمین مایاها و جادوهایش‌. رفتن از سرزمینی که مرا به فرزندخواندگی گرفته و در بهترین حالت ممکن از من نگهداری کرده بود.چقدر سخت بود جدایی. جدایی از پسری به زیبایی "چشم گنده". آن زمان او زیباترین مرد کره ی زمین بود برایم. جدایی از آغوش گرم و راحتش. جدایی از
  • Melliiic

    19 Sept 2023, 05:17

    سموک چمپی، #گواتمالا
    Image from a post by MelliiicImage from a post by Melliiic
  • Channel name was changed to «Melliiic»

    15 Sept 2023, 22:23

  • Melliiic

    17 Aug 2023, 22:47

    هیچ وقت به خاطر یک مرد سفرم را متوقف نکرده بودم. هیچوقت بخاطر عشق مسیر سفرم را کج نکرده بودم. اینبار اما همه چیز در ذهنم متفاوت بود. با آنکه مرز ها باز شده بود و مکزیک مرا دیوانه وار صدا می زد، می دانستم اگر در گواتمالا نمانم و عاشقی نکنم، حسرتش را خواهم خورد. پس با "چشم گنده" صحبت کرده و تصمیم گرفتم بجای سال نو میلادی، سه ماه بعد و در بهار از گواتمالا خارج شوم. البته همراه "چشم گنده"... هنوز که هنوز است نمی دانم چرا آن روزها رابطه را تمام نکرد. او می دانست نمی خواهد با من بماند اما به هر حال سه هفته تمام همسفر من شد و از شرق تا غرب، از جنوب تا شمال گواتمالا را با من سفر کرد. از اقیانوس آرام تا دریای کارائیب. از معابد تیکال تا دریاچه های فیروزه ای رنگ سموک چمپی... آن روزها در چشمانش بی تفاوتی را می دیدم. اما آنقدر از جمع کردن خاطرات با او شاد بودم که متوجه عمق ماجرا نمی شدم. به گواتمالا سیتی رفته، ویزایم را تمدید کرده و سپس به دریاچه برگشتم. برای سه ماه همراه دو دوست دگرش و یک دوست عزیز
  • Melliiic

    17 Aug 2023, 22:47

    شب یلدای سال ۲۰۲۰ ال پردون، اقیانوس آرام در گواتمالا
    Image from a post by MelliiicImage from a post by Melliiic
  • Melliiic

    5 Aug 2023, 03:43edited

    اولین طلوع بیست و سه سالگیم را در قایق و کنار دوستانم که قرار بود همراه من آتشفشان تولیمان را فتح کنند بگذرانم. خورشید از پشت آتشفشان آرام آرام بیرون می آمد و آسمان را رنگین کمانی می کرد. من، "چشم گنده"، متیو و ماریا زوج آمریکایی گواتمالایی که هم خانه مان بودند، همراه آلینه دوست برزیلی من، لیزا دوست آمریکایی و سپیده دوست ایرانی که به دیدارم آمده بود همه در یک قایق از روستای خیبلیتو به سمت روستای سانتیاگو حرکت می کردیم. دوست " چشم گنده" به نام دیوید که از سی آتشفشان مختلف در گواتمالا بالا رفته قرار بود مسیر را به ما نشان دهد. برایم بسیار ارزشمند بود که دوستانم حاضر بودند به عنوان کادوی تولد با من هفت ساعت آتشفشان نوردی کنند و یک شب را هم بالای قله بگذرانند. مسیر پر از شیب بود اما بسیار سرسبز. سمت چپ دریاچه ی آبی آتیتلان که آن زمان "خانه" صدایش می زدم را می دیدم و سمت راست منظره ای از آتشفشان "سن پدرو" را کنارم داشتم. "چشم گنده" خیلی با من صحبت نمی کرد و حتی با سرعتی متفاوت و جلوتر از
  • Melliiic

    5 Aug 2023, 03:43

    تولد بیست و سه سالگی در غاری در قله ی آتشفشان ِ آتیتلان‌. همراه "چشم گنده"
    Image from a post by MelliiicImage from a post by Melliiic
  • Melliiic

    10 Jul 2023, 04:08

    پی نوشت: در طول نوشتن در مورد "چشم‌ گنده" خیلی برایش عشق می فرستم. او را با تمام وجودم بخشیده ام و حتی خودم را هزاران بار جای او گذاشته ام و سعی کرده ام تا متوجه شوم چرا نمی خواست به من حقیقت را بگوید. امیدوارم هرجا که هست، حال دلش آرام باشد و بتواند با خودش و آنانی که وارد زندگی اش می شوند رو راست تر باشد. ✨️❤️ اگر به گذشته برگردم دوباره عاشق او خواهم شد و عاشقی خواهم کرد. که زمان عاشقی با او هرچقدر هم دردناک، جزو زیباترین خاطرات من در این یک ربع قرن زندگی است.
  • Melliiic

    10 Jul 2023, 04:05

    همان آهنگ من‌‌ نمی دانم فردا ... که حال آن روزهای ما را به درستی توصیف می‌کند. فکر می‌کنیم می دانیم فردا چه می شود در صورتی که حقیقتا از هیچ چیز جز زمان حال نمی توان مطمئن بود.